تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام
حالتون خوبهههه؟
خوبین خوشین؟
مصاحبههه رو دیدین؟
من ببینم می تونم پیدا کنم ببینم
امید وارم از داستان خوشتون بیاد.

حق نداریم احساس دیگران رو به بازی بگیریم
فقط بخاطر اینکه
هنوز تکلیفمون با احساس خودمون معلوم نیست .....!


حرف تــــــو که میشود
من چقدر ناشیانه،
ادعای بی تفاوتی میکنم




داستان مثل همیشه تو ادامه مطلب

امید وارم خوشتون بیاد



خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم:

بعد این که صبحونه خوردیم گفتم:

_خب دیگه بسه پاشین پاشین بریم آماده بشیم که کلی کار داریم.

رفتم بالا باسلیقه ی خودم یه تیپ اسپرت زدم و رفتم پایین.بچه ها هم آماده شده بودن سوئیچ ودادم دست شراره و گفتم:

_تاتو ماشین از پارکینگ دربیاری ما هم امدیم

شراره:باشه فقط زودتر

سریع دراومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم که به شراره گفتم:

_برو جلودر خونهی کتیینا تامن بهش زنگ بزنم ببینم می یاد یانه؟

شراره:باشه الان می رم

زنگ زدم شراره هم جلو در کتیینا وایستاد کتی گوشی رو برداشت.

کتی:بله زینب

_سلام کتی جون خوبی عزیزم

کتی:مرسی گلم

_عزیزم ما داریم می ریم برا اتاقامون وسیله بگیریم میای کمکمون؟

کتی:آره عزیزم چرا نیام

_خب ما الان جلودریم سریع بیا پایین

کتی:باش اومدم

منتظر بودم که کتی بیاد همین که کتی از در اومد بیرون یه خانوم هم که اونم خیلی برام آشنا بود داشت می رفت خونه احساس کردم که مادر کتی هستش کتی به ماشین اشاره کرد به بچه ها گفتم:

_این مادر و دختر خیلی برم آشنان

سمیه:برامنم همین طور انگارجایی دیدمشون

توماشین بودیم که کتی اشاره کرد به ماشین گفتم:

_بچه ها پیاده شید سلام بدیم

چهارتایی پیاده شدیم رفتیم کنارشون به مادر کتی سلام دادیم

_سلام خاله

خاله فریده:سلام دخترا خوبین؟

سمیه:بله ممنون شما خوب هستیم؟

خاله فریده:ممنون دخترم شما هاخوبین؟

زهرا:ممنون مرسی ماهم خوبیم.

شراره:خب کتی جان بریم دیگه

کتی:بریم.

خاله فریده:باشه بسلامت فقط کتی جان سریع برگرد امروز برادرات می خوان بیان.

کتی:چشم مامان بریم دیگه

_فعلا خداحافظ

خاله فریده:خدا به همراتون

بسیارخانم مهربونی بود.

کتی:اول چی می خواین بخرین؟

_نمی دونم وسیله های کوچیکو خریدیم بزرگا ماندن

اون روز تمام وسایلامونو خریدیم آدرس دادیم تا برامون بیارن فقط گفتیم که زودتربیارن. بعد کتی رو بردیم رسوندیم خونشون می خواست بمونه تا کمکمون کنه بچینیم اما گفتیم بره خونه به مادرش کمک کنه بهتره. اونم خیلی اصرار کرد که بریم خونشون ما گفتیم بهتره بریم وسایلامونو بچینیم.زنگ زدم به ماریا گفتم که بیاد کمکمون اونم گفت می یاد .رفتیم خونه لم دادم رومبل وگفتم:

_پس این وسیله ها کجا موند زود بیارن بچینیم

زهرا:چی بچینیم آوردنم فردا می چینیم

_چی می گی فردا می چینیم فردا کلاس داریم تازه مگه منو سمیه رو نمی شناسی 2روزطول می کشه ما وسایلامونو بچینیم.

سمیه:راست میگه باید امروز شروع کنیم.

زهرا:خب حالا بزارین وسایلا رو بیارن باشه .

همون لحطه بود که درو زدن.

_شراره برو درو باز کن.

شراره:من چراااا؟

_برو دیگه پادرد گرفتم.

رفت درو باز کرد وسیله ها رو آورده بودن رفتیم پولشو حساب کردیم.

_خب بریم لباسامونو عوض کنیم بیایم

برای جابه جایی تخت و وسایل بزرگ از هم دیگه کمک می گرفتیم کارامون تموم شد شب بود بچه ها رفتن بخوابن اما من یه کار مهمم مونده بود اونم عکس هومن بود چند تا از عکساشو قاب گرفتم گذاشتم تو اتاقم اتاق هر 4تاییمون خیلی قشنگ شده بود چند تا از عکس های خودمم با خانواده هم گذاشتم روی میز وسایل وبرانداز کردم که چیزی کم وکسر نباشه همه چیز بود تازه یه عکس داشتیم هر4تاییمون کنار ساحل دریای خزر گرفته بودیم اونم گذاشتم رو میزمو و رفتم مسواک زدمو خوابیدم .

صبح با هزار تا بد بختی پاشدیم از خواب پاشدیم سمیه می خواست بره داییش گفتم منم باهاش می رم زهرا و شراره کلاس داشتن رفتن منو سمیه باماشین رفتیم خونه ی داییش نشستیم اون دختر دایی شیطونش ودیدیم گیر داده بود باید به من رقص یاد بدی گفتم

_برو از اون دختر عمت یاد بگیر بهتر از من بلده

ملیکا:تو هیپاپت بهتر از سمیه دختر عمه است.

_باشه حالا وقت کردم چشم

من میونه ی خوبی با بچه ها نداشتم(این حقیقت داره اصلا میونه ی خوبی ندارم دلم می خواد موهاشونو بکشم)زیاد بچه دوست نداشتم اما جرعت گفتن نه به بچه ها رو نداشتم نزدیکای نهار بود که سمیه گفت پا شو بریم دیرمون می شه راست می گفت کلاس داشتیم

زیبا جون:بچه ها بشینید نهار می یارم

سمیه:نه مرسی زن دایی ما بریم کلاس داریم دیرمون می شه

خب بشینید نهارتون بخورید بعدبرید 

_نه مرسی زیبا جون مزاحم نمی شیم بریم تا بخوایم وسایلامونو جمع کنیم طول می کشه

زیباجون:آخه...

سمیه:آخه نداره زن دایی ما رفتیم

بعد رو کرد به منو گفت:

سمیه:زینب بدو بیا بریم

به طرف خونه حرکت کردیم.

سمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

از خونه ی داییمی نا در اومدیم داشتیم می رفتیم به زینب گفتم:

_ نگه دار من برم آب معدنی بخرم تشنمه.

زینب:می ری خونه می خوری دیگه هلاک نمی شی که از تشنگی.

_چرا دارم هلاک می شم می گم دیگه

زد کنار اونجا یه سوپر مارکت بود رفتم داخل سوپر مارکت خریدم و اومدم داشتم می رفتم بشینم که یه ماشینBMWنتونست سرعتشو کنترل کنه محکم خورد به ماشین من گفتم الان زینب مرده. بدون اینکه به راننده و ماشین نگاه کنم سریع رفتم پیش زینب. دیدم از ترس قلبشو گرفته داره نفس نفس می زنه. سرشم خون می یومد.

_خوبی تو سرت داره خون می یاد؟

زینب:فقط ببین کدوم کوری زد به ماشین پیاده شم حالشو جا بیارم.

کـــــــــــــــــــــــــــــامران:

_هومن جان داداش گلم سرعتتو کم کن

هومن:آخه برادر گلم اینجا خلوته

_یهو دیدی یه ماشین دراومد جلوت چی؟

هومن:ترمز می کنم

_اون موقع هم خودمونو می کشی هم اونا رو

هومن:نترس تو

یه ماشین BMWمشکی جلو وایستاده هومنم حواسش نیست داره این ور و اونورو نگاه می کنه یهو داشتیم نزدیک می شدیم داد زدم:

_هوووووووووووووووووومن جلوت.

یهو زد تو ترمز خداروشکر کمربند بسته بودیم بی چاره اونی که توماشین بود.هردوتامون ماتمون برده بود.حرفی نمی زدیم.

هومن:کامران بنظرت مرد.

_تو چقد.... پیاده شو ببین چشون شده.

سمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

زینب:د ببین کیه دیگه داره منو نگا می کنه

نگاه کردم به خودشون زحمت نمی دادن از ماشین بیان بیرون باعصبانیت داشتم نگاه می کردم با دقت نگاه کرده

_دوتا پسرن

زینب:خب پس زدنشون واجبهههه.

ماتم برد اینا کیا بودن اصلا باورم نمی شد به آرزومون رسیدیم کم مونده بود گریه کنم

زینب:یاخودت می ری می زنتشون یامن می رم می ری یا برم

زینب:کجاییییییی؟تومریخی؟

زینب:چرا ماتت برده؟

تنها کلمه ای که تونستم بگم این بود

_کـــ ــــــامران هــــــــــ ــومن

زینب:الان یاد کامران هومن افتادی؟

_نه خنگ اونایی که بهت زدن کامران هومنن

زینب:چرت نگو حوصله ی شوخی ندارما؟

به حالت داد وفریاد گفتم:

_من باتوشوخی دارم؟اونم تواین وضعیت

ماتش برد سرشو محکم کوبوند به فرمان

زینب:وااااااااااااااای خدااااااااا

زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــنب:

وای خدا باورم نمی شد هنوز فکر می کردم باهام شوخی می کنه .تا باچشمای خودم نمی دیدم باورم نمی شد خواستم پاشم اما سرم گیج رفت سمیه بهم نگاه کردو گفت:

سمیه:توحالت خوبه؟وای زینب پیاده شدن.قلبم داره می یاد تودهنم یه کاری کن.

_نترس منم همین حس و دارم

سمیه:دارن می یان طرف ما زینب.

_خونسرد باش فقط به عنوان یه خواننده داریم می بینیمشون نه عشق.

خودم داشتم اینو می گفتم اما دلم یه چیز دیگه می گفت خداروشکر کمربندمو باز نکرده بودم والا رفته بودم توشیشه.سرم داشت خون می یومد اما اصلا دردشونمی فهمیدم.سمیه دستمال گذاشت رو سرم.صدای هومن که حالمونو می پرسیدو شنیدم دیگه هیچی نفهمیدم.

سمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

زینب ازحال رفت هی صداش می زدم .می تونستم حدس بزنم چرا ازحال رفت.خلاصه باکمک کامران وهومن زینب ورسوندیم بیمارستان و دکتر معاینه اش کرد.ای وای زینب بگم چی کارت نکنن منم تنها گذاشت حالا من چی کار کنم.

زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنب:

چشامو باز کردم یهو دیدم همه جا سفیده یهو سمیه رو دیدم بلا سرم.

سمیه:سلام خانوم

_سلام من چرا اینجام؟

سمیه:یهو از حال رفتی؟راستی تو که حالت خوب بود برای چی از حال رفتی؟

تازه همه چیز یادم اومد کامران وهومن.

_کامران هومن؟

سمیه:آره کامران وهومنو دیدیم دیگه

_توچقد ریلکسی من صدای هومنو شنیدم ازحال رفتم.

سمیه:من شما خواب بودی من داشتم گریه می کردم.

_خب بابا چرا می زنی.حالا کوشن؟

سمیه:بااینکه سخت بود اما گفتم برن

_گفتی برن؟

سمیه:آره گفتم برن تازه می خواستن تا تو بهوش بیای بعد برن اما من گفتم برن من گفتم تو صداشو شنیدی از حال رفتی اگه می دیدیش چی کار می کردی ؟تازه خودمم داشتم از بغض خفه می شدم.تازه می خواستن خسارت بدن اما من گفتم اشکالی نداره خیلی اصرار کردن اما من نزاشتم.

_آفرین کار خوبی کردی راست می گی اگه می دیدمش چی می شدم.اما بااین همه بازم دلم می خواست می دیدمش.

سمیه:اما خب بهتر بود می رفتن.

راست می گفت دکتر اجازه داد برم خونه .رفتیم خونه زهرا و شراره هم نگران شده بودن هم داشتم از فضولی می مردن اما نه من نه سمیه حوصله ی تعریف نداشتیم یه سره رفتم تو اتاقم و درم بستم داشتم می مردم بغض توگلوم مونده بود دیگه نتونستم دوام بیارمو اشک از تو چشام جاری شد رفتم پنجره رو باز کردم داشت بارون می بارید دستم بردم از پنجره بیرون دلم گرفته بود من ندیدمشون اما تو یه قدمیشون بودم خداااااااااااااااااااااااا به من تحمل دیدنشونو بده نمی دونم دوباره می خوام ببینمشون یا این دفعه یه اتفاق بوده خدایا ازت می خوام حتی برای یه بارم شده ببینمشون. به هر حال ازت ممنونم خدا.رفتم نشستم رو تخت عکس هومنو از کنا تخت برداشتم و گرفتم بغلم و اشکام بند نمی یومدن آهنگ مورد علاقه مو پلی کردم و گذاشتم رو ریپیت و گوش دادم.شبو خوابم نبرد و بکل گریه کردم می دونستم حال سمیه هم کمیتی از حال من نداره.صبح سمیه قضیه رو برای اون دوتاهم تعریف کرد اون دوتا همین جوری داشتم مارو نگا می کردن.ماتشون برده بود.

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامـــران:

_عجب روزه خوبی بود نه؟

دیدم جواب نمی ده اصلا تو باغ نبود دستمو جلو صورتش تکون دادم:

_الوووووووووووووو هومن؟

هومن:ها یعنی بله؟

_کجایی پسر؟

هومن:همبن جام

_معلومه اینجایی خیلی.می گم امروز عجب روزه خوبی بود نه؟

هومن:آره خیلی.

_نمی دونم چرا دختره ازحال رفت؟ فقط یه کم سرش خون اومده بود

هومن:شاید بدنش ضعیف بوده

_نمی دونم شاید دخترا همینن دیگه

هومن:به هر حال هر کی یه جور بدنی داره ولش کن

بعد اون تصادف یه جوری شد نمی دونم شاید ناراحته.وقتی رسیدیم خونه هومن به مامانو بابا و کتی سلام دادو رفت تو اتاقش نمی دونم چش شده بود.منم سلام دادم و کتی گفت:

کتی:هومن چش شده بود مثل همیشه شنگول نبود

_نمی دونم چطوری؟

کتی:خوبم

_شام چی داریم؟

کتی:فکر کنم قیمه.

_واقعا؟

کتی:آره  دوست داری من گذاشتم

هومن داشت از پله ها می یومد پایین گفت:

هومن:چون تو درست کردی نه.

کتی:خیلیم دلت بخواد.بهتر از این پیدا نمی کنی.

هومن:کامران فردا بیا ببر این ماشین تو ببر درستش کن.

_تو زدی خوردش کردی اون موقع من ببرم درستش کنم.

هومن:ماشینه تو ا به من چه؟

_تو چقد...

کتی:مگه چی شده؟

_هیچی تصادف کردیم؟

مامان:تصادف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالتون خوبه سالمین

_آره مامان جون ما سالمیم.

مامان:با کی تصادف کردین؟

_نمی شناختمشون اما ایرانی بودن

مامان:اونا سالم بودن؟

_فقط یکیشون سرش زخمی شد اونم یکم

مامان:خب پس

دوباره برگرشت تو آشپزخونه

هومن:توداری غذا درست می کنی یا مامان؟

کتی:من درست کردم مامان داره تست می کنه ببینه خوب پختم یا نه.

هومن پاشد رفت آشپزخونه مامان و بغل کرد و به مامان گفت:

هومن:مامان جون تو داری درست می کنی یا کتی درست کرده؟

مامان:کتی کمکم کرد.

کتی:مامانننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان:شوخی کردم اون درست کرده.

کتی:آقاهومن تحویل بگیر.

هومن:مامان برا اینکه دلت نشکنه گفت.

کتی:کامران ببین اذیتم می کنهههههه؟؟؟

_هومن اذیتش

ازجام پاشدم برا این که فرار کنم کتی هم پاشد

کتی:هومن چی کار کنه؟

_هومن اذیتش کن.

دوتا پا داشتم دوتا پا هم قرض گرفتم و مثل جت موتوری دوییدمممم.

کتی:کامران وایسا دونه دونه موهاتو می کنم.

 

 

 

 


+نوشته شده در شنبه 18 آذر 1391 ساعت06:58 ب.ظ توسط zeinab | نظرات |