تبلیغات
my LOVE kamranhooman - تولد عشقم و داداشم پیشاپیش مبارک

my LOVE kamranhooman

برای روز میلاد تن خود

من آشفته رو تنها نذاری

برای دیدن باغ نگاهت

میون پیکر شب ها نذاری

همه تنهایی ها با من رفیقن

منو در حسرت عشقت نذاری

برای روز میلاد تن خود

منو دور از دل و دیدت نذاری

دلم دلتنگه و مهر تو می خواد

دلم رو در پی غم ها نذاری

میام تنها توی قلبت می شینم

منو قلبت رو جایی جا نذاری

عزیزم جشن میلادت مبارک

منو اون سوی جشن دل نذاری



نمی دونی چقدر دوست داشتم در کنارت بودم ..

نه فقط امروز ... واسه همه شب و روزای عمرم ...

تولدت مبارک عشقم ... امیدوارم امسال به همه آرزوهات برسی ...

امشب تو خلوت خودم جشن تولد میگیریم .. با هم ... من و خیال تو !!!!

happy-birthday-song-cake

ینم کیک تولدت عشقم ...

زود باش شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی ...

عاشـــــــــــــقتم ...

.

.

.

.

.

.

.

.

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

تولدت مبارک

.

.

.

.

.

.


هر شب در رویای من قدم می گذاری!
بیدار که می شوم... چشم من از تو خالیست !
و نگاهم ... درد می گیرد از این بیداری تنها ...
اگر در رؤیا من میمانی
بگذار تا ابد بخوابم

خــــــــــــــــــــــــــــــــــودم:

امروز اولین روزی بود کلاس داشتم سمیه هم مثل من زهرا و شراره قرار شد با تاکسی برن دانشگاه .سمیه اون پایین دادو بیداد راه انداخته بود که زود باش بیا پایین دیرم شده کلاس سمی ه 30دقیقه از واسه من زودترشروع می شد من طبق معمول داشتم آماده می شدم تصمیم گرفتم امروز سفیدو مشکی بپوشم یه تی شرت مشکی بایه سویشرت سفید و یه شلوار جین مشکی کیف مشکیمم برداشتم و موهامو باکلیپس سفیدومشکی بالاجمع کردم وکفشای سفیدوبرداشتمو بدو رفتم پایین سمیه سویچ ماشین وداد به من بدو رفتیم سوار شدیم.از خونه تا دانشگاه راه زیادی نبود .سریع رسیدیم و پیاده شدیم خواهر دوقلوی حامد هم هم رشته ای سمیه بود اونم مثل من می خواست زود بیاد رفتیم داخل محوطه ی دانشگاه حامدو خواهرش تینا رویه صندلی نشسته بودند ومنتظرما بودند وقتی مارودیدن پاشدن ایستادن باهاشون دست دادم و به هم سلام دادیم.

حامد:خوبی دکی جون؟

_به لطف شما شما خوبی؟

حامد:آره بدک نیستیم تو چطوری خانوم دندان پزشک؟

سمیه:خوبم حالا نه به داره نه به باره حالا از کجا معلوم من بتونم دندان پزشک بشم.

حامد:دکی جون یاد بگیر.

_من و می گی آره دیگه به جزمن که این جا دکتر نیست.

حامد:پس من این جا چیم؟خیارم؟

_یه چیزی تو این مایه هاشبیه خیاری دیگه فعلا معلوم نیست بتونی دکتر بشی پس دکترحساب نمی شی حامد جان

حامد: پس اون موقع تو دکتر حساب می شی چون معلومه دکتر می شی؟

_کاملا درسته

حامد:بابا اعتماد به نفس

_نظر لطفتونه

تینا:حالا دعوا هاتونو بزارید کنار بریم دیگه دیرمون شد

حامد:آره خواهر گلم بریم

سمیه:بریم

سمیه و تینا رفتن کلاس خودشون منو حامدم رفتیم کلاس خودمون تو راهم داشتیم کل کل می کردیم.

بعد تمام شدن کلاس وقتی رفتیم بیرون از کلا س همون دختری که قیافش برام آشنا بودو دیدم اسمش کتی بود خیلی مهربون بود اونم مثل اینکه از کلاس در اومده بود وقتی منو حامد و دید بودو اومد پیشمون به هم سلام کردیم

کتی:خوبین کلاستون تمام شد؟

_آره خدارو شکر این دیگه چه استاد بی ریختی بود.

حامد:راست می گه فقط یه ساعت از خودش حرف زد کم مونده بود بردارم یه چیزی بهش بگم

_آره بابا فقط ور زد مخم تاب برداشت.

حامد زیر لب گفت:مخت تاب داشت.

_چی شنیدم؟

حامد:نمی دونم چی شنیدی؟

_یه صدایی شنیدم یه نفر داشت یه ور اضافه می زد

حامد:نمی دونم من چیزی نشنیدم

کتی داشت زیر زیرکی می خندید

_کتی جان برای چی می خندی؟

کتی:هیچی یاد یه چیزی افتادم.

_یاد چی افتادی بگو ما هم بخندیم.

کتی:نه دیگه خصوصیه.

_آهان خب پس نگو.

کتی:باشه نمی گم

داشتیم با هم حرف می زدیم که یهو یه از خدا بی خبری اومد.

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.

دومترپریدم هوا.برگشتم دیدم زهراست.

_مرض داری بچه. کم داری. چرا می ترسونی؟

زهرا:هیچی حدس زدم این جا پیدات کنم یکم سربه سرت بزارم.

_تو غلط می کنی منو می ترسونی واسا یه ترسوندنی نشونت بدم.

زهرا:یا خداااا به داد من برس

اون می دویید من می دوییدم آخر گرفتمش از موهاش گرفتم و گفتم:

_ تو با من شوخی می کنی اشکال نداره فقط واسا اگه از ترس زهر ترک شدی نترس

موهاشو ول کردم

زهرا:باشه

_آفرین دختر بد

حامد:اومدین موش گربه.

_خودتی

همون لحظه سمیه و تینا هم اومدن.

کتی:شما گشنتون نیست من که گشنمه.

_راست می گه منم گشنمه.

سمیه:توکه هیچ شکموی درجه یک.

_نظر لطفتونه

سمیه:خواهش می کنم

_خواهش می کنم خواهش نکن.

حامد:بسه دیگه بریم بوفه یه چیزی بخریم من یکیم گشنمه.

_آفرین بریم

بعد خوردن من و سمیه وزهرا دیگه خوشبختانه یه امروزه رو کامل کلاس نداشتیم شراره هم همین طور رفتیم دنبال شراره و باهم سه تایی رفتیم بیرون من یادم نمی یاد ما با هم رفته باشیم بیرون من لباس نگیرم مثل همیشه لباس گرفتم بچه ها هم هی می گفتن خوبه کمدت جایی برای اینا داره. مااون روزم برای اتاقمون وسایلای کوچیک مثل چراغ خواب و گلدان و گل و وسایل تزیینی برای اتاقمون و... انتخاب وسایل خواب با میز توالت و چیزای دیگه گذشت خریدن وسایل بزرگ رو گذاشتیم برای بعد وامشب چون ماریا قرار نبود بیاد پیتزا خریدیم برای خوردن شام ماشاا... از ما تنبل تر پیدا نمی شد اون شبه رو سر کردیم وخوابیدیم.

سمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

چون امروز کلاس نداشتیم دلم نمی خواست پاشم اما عادت داشتم صبح زود پاشم به خاطر همون از جام پاشدم تا به صورت یه آب بزنم و ببینم چه خبره همین که دست وصورتمو شستم تلفن هم زنگ خورد برداشتم:

_Hi

وحید:ببین کجای دنیاست یه بچه با من انگلیسی بلغور می کنی.

_ا  دادا وحید تویی؟خوبی؟

وحید:علیک

_آهان آره سلام خوبی؟

وحید:خوبم تو خوبی؟

_آره خوبم. چه خبرا از ایران.

وحید:سلامتی خبر خاصی نیست

_خب پس چی کارا می کنید؟عمو خوبه؟خاله خوبه؟پری جون خوبه؟

وحید:آره همه خوبن شماهاخوبین؟

_آره ما هم خوبیم سلام برسون بهشون.

وحید:باشه خواهر گلم هست؟

_آره معلومه هست اما خوابه

وحید:ا پس بیدارش نکن. می خواستم یه خبر بهتون بدم

_چه خبری؟بگو من بهش می گم.

وحید:نخیر من خودم می خوام خوش حالش کنم

_ا خبر خوبه پس باید بگی

وحید:نخیر نمی گم

_دادا بگو دیگه

وحید:باشه چون اصرار می کنی می گم

_بگو بینیم.

وحید:من و فاطمه داریم می یایم اونجا

_چیییییییییییییییییییییی؟برای چییییییییییییییییی؟

وحید:می یایم ببینیم چیزی کم وکسر ندارید که.

تودلم گفتم واااااااااای بد بخت شدیم نمی تونیم راحت حال کنیم اما زینب خوش حال می شه.

_ا واقعا خدا روشکر زود بیاین.

وحید:باشه دیگه فعلا به قول شما فرنگیاSee you

_see you

گوشی رو قطع کردم می دونستم اگه به زینب بگم از خوشحالی بال در می یاره از پایین داد زدم:

_زینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!!!!!!!!!!!!!

زینب:هااااااااااااااااااااااااگه گذاشتی بخوابم امروز که دیگه کلاس نداریم برای خوابم برنامه ها داشتم اما تو همیشه بهم می ریزی.

_بیا پایین یه خبر خوب دارم برات.

زینب:خبر خوب بخوره تو سرت.

_بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا تو

دیدم داره از پله ها داره می یاد یهو نشست رو پله به من چشماشو گرد کردو گفت:

زینب:چیییییییییییی می خوای از جون من چرا نمی زاری بخوابم با خوابیدن من مشکل داری آخه توووو؟

_بی خیال خوابو یه خبر خوب

زینب:بگو بینیم.

_وحید زنگ زده بود.

زینب:ا خیلی بد شد من خواب بودم می خواستم باهاش حرف بزنم همین بود خبر خوبت؟

_نه اون گفت که با فاطی داره می اد ایــــــــــــــــــــــنجااااااا

یهو پرید هوا

زینب:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

_آره

بدو اومد طرفمو منو محکم بغلم کرد و گفت:

زینب:مرررررررررررررررررررسییییییییییییییی.خبر خیلی خوبی بود

_بله خبر خوبی بود اما داشتی با اون چشات منو می خوردی

زینب:ههههههههههههه

_زهر

زینب:حالا بی خی اونا می خوان بیان باید وسایلمون رو بخریم و آماده کنیم خونمونو خب برو بچه ها رو بیدار کن بعد بیان پایین صبحونه بخوریم من صبحونه رو آماده می کنم.

_باش رفتم بیدار کنم.چه عجب.

زینب:پروو.من که همیشه کمکت می کنم

_آره جون خودت

رفتم بالا و شراره و زهرا رو به زور بیدار کردم. من امروز قرار بود برم داییمو ببینم اما این زینب نمی خواد بزاره که .آره باید امروز بریم وسایل بزرگ اتاقامونو بگیریم. زینب خوشحال بود پس برای ما هم بس بود ما 4تا هم دیگه رو مثل خواهر دوست داریم پس باید با خوشحالی هم دیگه خوشحال و با ناراحتی هم دیگه ناراحت باشیم.

زهرا:چیه زینب امروز کبکت خروس می خونه هر روز دلتنگ هومن خان بودی اما امروز؟

_داداشیش می خواد بیاد

زهرا:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟داداوحید داره می یاد؟

_آره

زینب:آره داداشیم می خواد بیاد.

شراره:چه خوش حاله.

زینب:نمی خوای خوشحال باشم؟

شراره:ان شاا... همیشه خوشحال با شی اما اگه سیاوش(برادر شراره)اگه بیاد از ناراحتی گریه می کنم

زینب:تو آدم نیستی

شراره:حالا برای چی ما رو بیدار کردین؟

_برای این که بریم وسایل اتاقمونو بگیریم.

شراره:آهان

زهرا در حال خوردن بود که شراره گفت:

شراره:خفه نشی؟

زهرا هم با حرکت سر گفت نه.بعد این که خورد گفت:

زهرا:نه نترس مواظب هستم.

شراره:آخه گفتم احمد بی زن می مونه.

زهرا:تو نگران اون نباش.


+نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1391 ساعت04:20 ب.ظ توسط zeinab | نظرات |