تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

خب این بارم با داستان اومدم
اگه غلط املایی دارم من وببخشید بازم می گم این داستان کاملا خیالی هستش شاید برای شما هم این سوال پیش اومده که چرا شخصیت های داستان های من با داستان سمیه جون یکیه خب ما دوتا دوستیم که تصمیم گرفتیم این جوری داستان بنویسیم موضوع داستان سمیه جون با من فرق می کنه اما شخصیت های یکسانی داره
خب حالا بریم سراغ داستانننننن.

به انتهای بودنم رسیده ام…
اما …
اشک نمی ریزم…


پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…



خـــــــــــــــــــــــــــودم:
تو هواپیما بودیم سمیه داشت هنوز گریه می کرد بهش گفتم:
_ببین درسته منم دلم می خواد گریه کنم اما باید خوشحال باشیم که داریم می ریم تو کشوری نفس بکشیم که عشقمون اونجا نفس می کشه ما داریم می ریم اونجا درس بخونیم تازه می ریم به پدر و مادرامون  هم سر می زنیم
سمیه سریع اشکاشو گفت:آره راست می گی باید خوشحال باشم
بهش یه لبخند زدمو سرمو چسبونم به صندلیو چشامو بستم
3روز بعد:
سمیه:زینب زینب پاشو رسیدیم.
_ها؟
سمیه:پاشو رسیدیم
_واقعا؟
سمیه:بله پاشو
_باشه
رفتیم چمدون هامون رو گرفتیم و منتظر دایی سمیه بودیم تا بیاد دنبالمون تا موقعی که ما خونمون جمع و جور نشده بود باید وسایلشو می خریدیم و جمعجورش می کردیم من گفتم ما سه تا بریم هتل اما سمیه نزاشت .دایی سمیه اومد دنبالمون وقتی رسیدیم خونه ی بزرگ و قشنگی داشتن زن دایی سمیه اومد دم در برای استقبال وقتی مارو دید اومد طرفمون ما چند باری دایی و زن عموی سمیه رو تو ایران دیده بودیم در حد  لازم با هم راحت بودیم اون از دل منو سمیه خبر داشت .دخترشونم ژینا رفته بود خونه ی دایی شینا بمونه دختر خیلی خشگل و بامزه ای بود.موقع شام به زیبا جون کمک کردیم وسرمیز شام نشسته بودیم داشتیم شام می خوردیم که زیبا جون گفت :
زیباجون:فردا می خواین چی کار کنین بچه ها؟
_قراره بریم وسایل خونه رو بگیریم تو هم میای زیباجون
زیباجون:آره میام شما که جایی رو بلد نیستید.
_آره تازه سلیقه ی شما هم خوبه فردا می ریم.
سمیه:آره زینبی راست می گه زن دایی جون شما هم بیا بریم سلیقت خوبه.
زیباجون: باشه میام شما لطف دارین.
دایی سمیه:پس فردا می رید خرید اگه به چیزی احتیاج داشتید بگید؟
_ممنون مرسی
دایی سمیه:فردا خودم می رم به خونتون سر می زنم.
سمیه:مرسی دایی جون
فردا صبح:
ما صبح رفتیم با زیبا جون بیرون با انتخاب های هر5تاییمون یه وسایلای خوشگل سِت خریدیم.بعد برگشتیم خونه بعد یکم استراحت وبعد خوردن نهار از دایی سمیه و زن داییش تشکر کردیم و رفتیم خونه ی خودمون تا تمیزش کنیم زیبا جون داشت با ما می یومد ولی ما نزااشتیم.ماشینی که باباهامون برامون خریده بودن رو سوار شدیم و رفتیم.به خونه که رسیدیم بابا بهم کلیدو داده بود در باز کردم و رفتیم تو سمیه یه نگاهی به خونه کرد و گفت:
سمیه: چه خونه ی بزرگی ما اینجا رو چه جوری جمع کنیم.
_آره تا حالا اینجا نیومده بودم ولی وحید وبابا اومده بودن.
زهرا:وای تو رو خدا تا بخواهیم اینجا رو تمیز کنیم عمرمون تموم شدهههههههه.
شراره:آره راست می گه.
که یهو یکی از آشپز خونه اومد بیرون من یکی سکته رو زدم.
دختره:سلام
به سختی می تونست فارسی حرف بزنه ولی می دونست چی بگه.
شراره:سلام.
دختره:خوبید ؟من ماریا هستم آقای احمدی من و اینجا آوردن. من قراره به شما تو کارای خونه کمک کنم.
_دختر یه خبر بده کم مونده بود سکته کنم.
ماریا:ببخشید خانوم.
_بهمون کمک کن سریع اینجا رو درست کنیم.
ماریا:بله خانوم.
_درضمن باما راحت باش مارومی تونی بااسمامون صدا بزنی تو دوست مایی اومدی به ما کمک کنی.
ماریا:بله
بعد خودمونو بهش معرفی کردم و گفتم با ما راحت باشه.بعد منو سمیه وزهرا وشراره سریع رفتیم بالا تا اتاقامونو انتخاب کنیم.من می شه گفت بزرگترین اتاقو برداشتم. ماوسایل اتاقامونو نگرفته بودیم فعلا وسایلامونو گذاشتیمم تو اتاقامونو سریع رفتیم پایین به کمک ماریا یه مدت که گذشت ماریا با ما صمیمی شد اون از زندگیش به ما گفت مامانش مریض بودتازه نه پدر داشت نه برادر اون هم مجبور بود هم درس بخونه هم کار کنه دانشجو بود خیلی هم مهربون خیلی دلم براش سوخت.بهش گفتم نگران نباشه همه چیز درست می شه. منم بهش کمک می کنم بهش گفتم که درس شو هیچ وقت رها نکنه باهم قرار گذاشتیم فردا بریم دیدن مادرش.هم کار می کردیم هم آهنگ خواننده ی  مورد علاقه مونویعنی کامران وهومنو گوش می دادیم با سلیقه ی5تایمون خونه رو چیدیم ساعت 1یا2 شب بود که همه جا رو تر و تمیز کردیم به ماریا گفتم:
_ماریا جان واسا بیام برسونمت.
ماریا:نه زینب جون خودم می رم.
_نصفه شبی کجا تنهایی؟
ماریا:آخه شما خسته شدین راضی نیستم.
_خب بزار برات یه تاکسی بگیرم.
ماریا:مرسی.
تو گوش سمیه گفتم :پاشو برو زنگ بزن به تاکسی پولشم خودت حساب کن.
سمیه:خب چرا من؟
_پاشو من خسته شدم.
سمیه:منم خسته شدم.
_هر 5تاییمون خسته شدیم پاشو دیگه آجی.
سمیه:باشه
 رفت منم که دیگه داشتم از خستگی می مردم همون جا خوابم برد.
سمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:
فردا صبح زینب و به زوربیدار کردم مگه بیدار می شدمی گفت:
زینب:بابا خسته ام بزار بخوابم.
_چی چیو خسته ام پاشو بریم کارای دانشگاه مونو انجام بدیم.
زینب:باشه بزار 5دقیقه بخوابم.
هوای دیشب بادی بود بارونم باریده بود پتو رو از روش برداشتم و گفتم:
_نمی خوای سرما بخوری که پاشو.
زینب:اه اگه گذاشت بخوابم اول صبحی مگه خواب و خوراک نداری تو بچه؟
_نه.پاشو.
زینب:زهر
از جاش پا شدو رفت دست وصورتشو شست و اومد نشست سر میز صبحونه براش چای ریختموگفت:
زینب:سمیه چی بپوشم؟
_من چه می دونم.
زینب:من کاراشتباهی کردم از تو پرسیدم.خودم می دونم چی بپوشم.
_ببینیم و تعریف کنیم.
رفتش بالا مثل همیشه ده ساعت می کشید آماده شه نمی دونم چرا این همه طولش می دا منم رفتم آماده بشم. هوای پاییزی قشنگی بود باید یه سویشرت می پوشیدم عاشق هوای پاییزی بودم خیلی هوای پاییزی رو دوست داشتم یه کم مو هامو مرتب کردم و چون موها ی لختی داشتم نیاز به اتو کشیدن نداشت زیاد روش کار نکردم. شلوارجین آبی رنگ لوله تفنگی پوشیدم بایه تی شرت وسویشرت آبی کفش آبی هامو برداشتمو و به دستا لاک آبی زدمو کیف آبی برداشتم و مدارک ثبت نام برا دانشگاه رو برداشتمویه آرایش مثل همیشه ساده کردمو بدو رفتم پایین همون جور که حدس می زدم زینب هنوز آماده نشده بود این بچه آخر منو دق مرگ می کنه.
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم:
تصمیم گرفتم یه تی شرت قرمز بایه سویشرت سفید و شلوار قرمز کتانمو بپوشم به دستام لاک قرمز و سفید به ناخنام زدمو کفش قرمز و سفیدامو برداشتمو یه کیف سفید و همراه با مدارک برای ثبت نام دانشگاه رو بداشتمو شروع کردم به درست کردن موها موهام فوق العاده لخت بود یه طرفه زدمو یه آرایش کوچولو کردمو رفتم پایین سمیه پایین بود می دونستم الان می خواد غر بزنه مثل همیشه رفتم پیشش واستادمو یه چرخ زدمو و گفتم:
_خوشگل شدم
سمیه:بابا اعتماد به نفست منو کشته ده ساعت جلو آیینه وای می ایسته تو از قرمز پوشیدن دست ور نمی داری نه؟
_نه
زهرا:خوبه بدویین بریم دیر شد.
شراره:آره راست می گه بدویین.
_شراره اول می ریم دانشگاه تو تورو ثبت نام می کنیم بعد می رین واسه ما راستی مدارکتونو براداشتین؟
هرسه تایی باهم:آره
_خب پس بریم چیزی که جا نزاشتین؟
زهرا:چرا واسا یه لحظه
_بازم گوشیت یادت رفت؟
زهرا:آره
_خدااااا
رفت آورد من رفتم ماشین واز پارکینگ در آوردم گفتم
_ سمیه جان نوبتی است بیا بشین پشت این برونش
سمیه:.ای من چرااااااآخه؟
یه نیشخند زدمو رفتم سوار شدم راه افتادیم طبق برنامه اول رفتیم دانشگاه شراره و بعد ثبت نام اون رفتیم برای ثبت نام خودمون و درحین ثبت نام با یه دختر ایرانیه دیگه آشنا شدیم کلی باهم خندیدیم قیافش برای همه مون آشنا بود نمی دونم کجا دیده بودمش با یه پسره هم آشناشدم هم رشته ای من بود خیلی پسر باحالی بود اسمش حامد بود خیلی پسر خنده رویی بود ازش خوشم اومد ایرانیم بود خلاصه دوست ها ی ایرانی زیادی پیدا کردیم ومیشه گفت باهم یه گروه و تشکیل دادیم.بعد ثبت نام و آشنایی با همشون و کل کل کردن من با حامد ما 4تا اومدیم خونه و برای نهار زهرا غذا درست کرد و با یاد کردن خاطرات اون روز کلی خندیدیم و حال کردیم.


+نوشته شده در سه شنبه 9 آبان 1391 ساعت06:08 ب.ظ توسط zeinab | نظرات |