تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟
سلامتید؟
دوباره اومدم دوباره اومدم وقت تونو بگیرم.
خب امید وارم خوشتون بیاد و اگه غلط املایی داشتم منو ببخشید.
خب بریم سراغ داستان

یک ماه بعد:
اززبان زینب:
جمعمون جمع بود خونه ی ما منظورم 4تایی بودیم با مامان باباهامون ما 4تا باهم تو اتاق من بودیم به اضافه ی سارا خدمت کارمون اون داشت ما رو دلداری می داد
سارا:آروم باشید بابا امسال نشد سال بعد دوباره می خونید
_چیچیو سال بعد همین امسال باید قبول بشم
سمیه:آره منم باید امسال قبول بشم
انتخاب رشته کرده بودم اما من حتما باید پزشکی می خوندم از بچگی این رو دوست داشتم سمیه هم دوست داشت دندان پزشکی بخونه مامان باباهاهم می شد اضطراب و تو چشماشون خوند تابالاخره ساعت 12شب شد من سریع رفتم سراغ لپ تاپ روشنش کردم تا خواست روشن بشه می خواستم لپ تاپ و بکوبم زمین سمیه می گفت اول واسه منو ببین منم می گفتم اول واسه خودم زهرا هم می گفت از همه آخر واسه منو ببینید رفتم  اول واسه خودمو دیدم قلبم داشت می یومد تو دهنم تا این که آورد من چشامو بستم به بچه ها گفتم واسه منو ببینید که یهو دیدم هر سه تایشون می زنن تو سرم
زهرا:خاک تو سر خر خونت کنم
شراره:ایول عالیه
سمیه:زینب زینب باورم نمی شه به آرزوت رسیدی امید وارم منم به آرزوم برسم
اون موقع بود که چشامو باز کردمو دیدم رشته ی پزشکی تولس آنجلس در اومدم از خوش حالی داشتم گریه می کردم
_وای خدای من فکرشم نمی کردم خدایاااااااااااااااااااا ازت ممنونم
زهرا:ببین زینب جان می ری بعدا با خدات درد و دل می کنی برو ببینیم ما چه گلی به سرمون زدیم عزیزم
_باشه
اول واسه سمیه رو دیدم داشت گریه می کرد چشاشو بسته بود سارا رفت به مامانمینا خبر بده چی در اومدم سمیه داشت مثل ابر بهار اشک می ریخت تا اینکه دیدم بله سمیه گل حسابی کاشته هر سه تایی ریختیم سرش و زدیمش
زهرا:خاک توسر خر خون تو هم بکنم
شراره:تو هم ایول
_سمیــــــــــــــــــــــــــــــه دوتایی به آرزومون رسیدیم
تااین که دیدم سمیه یواش یواش چشماشو باز کردخشکش زده بود به صحفه ی لپ تاپ نگاه می کرد بعد یهو پرید هوا و گفت:
سمیه:زیــــــــــــــــــــــــــــــنــــــب به آرزومون رسیدیم بله اونم رشته ی دندان پزشکی تو لس آنجلس در اومد بود
زهرا:بابا خوش حالی تو نو بزارید واسه بعد از ما خواش می ککنم قلب مون داره می یاد تو دهنمون
_باشه
رفتم اول واسه شراره رو دیدم مخ ریاضی بود اونم داشت تو اتاق راه می رفت که دیدم آورد سریع شراره رو صدا زدم
_شــــــــــــــــــراره بیـــــــــا
شراره:کو چی در اومدم؟
هممون شاخ در آوردیم شراره مهندسی عمران تو دانشگاه لس آنجلس در اومده بود حالا موند زهرا شراره تو پوست خودش نمی گنجید منتظر موندیم واسه زهرا هم ببینیم بعد بریم پایینرفتم واسه زهرا رو دیدم تواین یکی دیگه شاخ درآوردیم واقعی زهرا زیست شناسی دراومده بود تو دانشگاه لس آنجلس 4تایی باهم جیغ کشیدیمو دویدیم پایین پله ها رو 2تا یکی می رفتیم پایین رفتیم جلوب خانواده هامون واستادیمو گفتیم:
_پزشکی دانشگاه لس آنجلس
همه با هم جیغ کشیدن
سمیه:دندان پزشکی دانشگاه لس آنجلس
همه با هم جیغ  کشیدن
شراره:مهندسی عمران دانشگاه لس آنجلس
همه باهم جیغ کشیدن
وحید:هم رشته ی منی شراره
شراره:آره دیگه با این فرق که شما آقا مهندس شدی و من هنوز اول کارم
وحید:تو هم مهندس می شی خانوم مهندس
شراره:اون که بلهههههههههههههههه دادا وحید
زهرا:زیست شناسی دانشگاه لس آنجلس
همه باهم جیغ
مامانم:خوب شد راحت شدید ما هم راحت شدیم
بابام:اونجا همه چی آمادست از قبل اونجا خونه داشتیم یه ماشینم می گم دوستم براتون می خره که راحت باشید حالا چه ماشینی می خواین؟
_BMV
سمیه:راست می گه اونم از نوع مشکیش
زهرا وشراره:ماهم موافقیم
این دوتا به قول سمیه واقعا پت ومتن
بابام:پس من وسایل زندگیتون اونجا آماده می کنم
بابای سمیه:اما براتون زخمت میشه؟
بابای زهرا:بله درسته
بابام:نه شراره و سمیه و زهرا جان هم مثل زینبن برام هییچ فرقی نمی کنن
مامانم:درسته هر4تاشون دختر ماهستن
مامان سمیه:امید وارم این همه که زحمت کشیدن موفق بشن
مامان شراره:بله درسته امید وارم تااین جا که خوب پیش رفتن بعد از این هم این جوری باشه
بابای شراره:بله درسته مرسی علی آقا
بابام:خواهش می کنم وظیفست
من و شراره و زهرا و سمیه با هم م دیگه رو در آغوش گرفتیم
شب نمیتونستم بخوابم از خوشحالی سمیه هم حال منو داشت داشتیم باهم اس بازی می کردیم
سمیــــــــــــــــــــــــــــه:
دیگه راحت شده بودیم منو زینب که دیگه تو پوست خودمون نمی گنجیدیم یک ماه دیگه می خواستیم بریم تو کشوری که عشقمون نفس می کشید نفس بکشیم و درس بخونیم همچیمون درست بود باید یکم جلو تر می رفتیم تاهم اونجا حابه جا بشیم هم خونه رو با سلیقه ی خودمون بچینیم هم کارای ثبت نام رو انجام بدیم  دو هفته دیگه قرار بود بریم داشتیم کم کم آناده می شدیم هر روز می رتیم بیرون خرید اما هر 4تاییمون از این که از خانوادمون دور می شدیم ناراحت بودیم مخصوصا زینب از این که از داداشش دور می شد ناراحت بود اون داداشش و خیلی دوست داشت  اما خوشحالم بودیم یه دو روز مونده بود که بریم خاله (مامان زینب )تصمیم گرفت یه مهمونی برای خداحافظی ما آماده کنه ما اون رو ز ما سه تا یعنی من و زهرا و شراره با مامانامون رفتیم خونه ی زینبینا تا به هشون کمک کنیم.
خـــــــــــــــــــودم:
وای امروز کلی مهمون داریم مامانم مجبور شده بود عمومینارم صدا بزنه من یکی که اصلا روم نمی شد تو چشای مهدی نگاه کنم منتظر بودم تا بچه ها بیان باهم بریم چند تا وسایل بخریم وای خدای من که دیدم اومدن رفتم سلام کردمو گفتم
_من برم آماده بشم سریع بیام
بچه ها:باشه
رفتم بالا داشتم بین مانتو هام نگاه می کردم که کدوم و بپوشم که چشمم اوفتاد به یه مانتو سبز تصمیم گرفتم تیپ سبز بزنم خودم و از سر تا پا سبز کردمو رفتم پایین
زهرا:چطوری سید؟
_خوبم خواهرشما چطوری؟
شراره و سمیه که از خنده غش کرده بودن
_ها چیه برا چی می خندین؟
سمیه:سبز بهت می یادا می دونستی؟
_آره من هر چی بپوشم بهم می یاد
زهرا:بابا اعتماد به نفس
مامان شراره:به جای اینکه باهم حرف بزنید برید خرید زینب شما هم خیلی تیپت قشنگه
_مرسی خاله چشم بعضیا کور
ما باهم:بایییی
رفتیم بیرون تا من ماشینو از پارکینگ در بیارم بیرون بچه هم سوار شدن
شراره:زینب تیپت هم با ماشینت فوق العاده جوره
_گمشو بابا
باهم رفتیم مواد غذایی میوه همه پی خریدیم به مامان گفتم از بیرون بگیریما  گفت مریض می شید اونجا هم نباید غذای بیرون رو بخورید و برگشتیم خونه و باهم خونه رو جمع جور کردیم بعد بام رفتیم بالا تا من آماده بشم رفتم بالا در کمد مو باز کردمو گفتم
_بگید چی بپوشم
سمیه:اوناهاشش اون بلیز مشکیتو بپوش با اون شلوار کتون قرمزت بااون صندل مشکیو قرمزات
شراره:آره اما بلیز مشکیتو من ندیدم
زهرا:آره منم ندیدم
_تاحالا نپوشیدمش با سمی خریردیم
زهرا:بیار ببینیم
آوردم بهشون نشون دادم
زهرا:آره خوبه
شراره:اوهوم
من لباشاموعوض کردمو تا دیدم مهمونا اومدن
_بچه ها من روم نمی شه تو چشای مهدی نگاه کنم
سمیه:تو تقصیری نداری تو واقعیتو بهش گفتی
_آره می دونم
زهرا:بیا برو پایین
_باشه
اون روز مهمونی به خوبی و خوشی تموم شد و من اما از زبان مهدی چیزی شنیدم که شاخ درآوردم دوستش منو دیده بود عاشقم شده بود اما من دیگه دارم می رم برام مهم نیست این حرفی بود که به مهدی گفتم وقتی به سمی گفتم اونم همین نظرو داشت کاش اون موقع این حرفو جدی می گرفتم/
سمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــه:
روزآخری بود که تو ایران بودیم فردا پرواز داشتیم یکی اومد جلومونو گرفت یه پسر بود انگار با زینب کار داشت
پسره:سلام زینب خانوم
زینب:سلام
پسره:خوب هستین؟
زینب:ببخشید شما؟
پسره:من دوست پسر عموتون هستم مهدی بهتون منو معرفی نکرده پیاممو به شما نرسونده علیرضا هستم
زینب:آهان بله .چرا گفت منم بهش گفتم چی بهتون بگه نگفت؟
علیرضا:چرا گفت اما......
زینب:اما چی؟
_زینب ما می ریم تو ماشین تو هم بیا
زینب:باشه
خــــــــــــــــــودم:
وای خدایا اینو چی کارش کنم بیشعورا رفتن تنهام گذاشتن بااین
_ببینید من جوابمو دادم
علیرضا:اما من دیوانه وار شما رو دوست دارم
_ببینید من آدم بی رحمی نیستم اما شما که دوست ندارید از سر ترحم ب شما باشم در ضمن من فردا دارم می رم اینو پرعموم بهتون نگفته؟
علیرضا:کجا؟
_لس آنجلس
علیرضا:شوخی می کنید
_اولا من با شما شوخی ندارم یک واقیعت در ضمن من فکر می کردم پسر عموم بهتون گفته
آروم گفت:نه نگفته بود
بیچاره رنگش مثل گچ شد فکر کردم می دونست
_خب دیگه با اجازتون من برم
هیچی نگفت من رفتم سوار ماشینم شدم یا بهتره بگم اصلا واینستادم جوابمو بده
_خاک تو سر هر 3تایی تون کنم
زهرا:چرا؟
_برای چی منو با اون تنها گذاشتین
سمیه:نمی خواست بخورتت که
زهرا:احمق چقد خوشگل بود
من وسمیه:shut up
فردا صبح:
خــــــــــــــــــودم:
قلبم داشت می یومد تو حلقم داشتم گریه می کردم مامانمم داشت گریه می کرد بابامم بغض داشت
بابام:دخترم بیا بریم
_باشه بابا
به مامان گفتم بمونه خونه دیگه نیاد گفت دلم راضی نمی شه
تو فرود گاه مامانو بابای هر 4تاییمون به اضافه ی خانواده هامو احمدم داشت به خاطر زهرا گریه می کرد وحیدم همین طوردیگه باید سوار هواپیما می شدیم الانا بود ک وقت پروازمون برسه دوباره از همشون خداحافظی کنیم.


+نوشته شده در شنبه 15 مهر 1391 ساعت07:44 ب.ظ توسط zeinab | نظرات |