تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

ببخشید دیر کردم
اما با داستاند اومدم
امید وارم خوشتون بیاد
اگه کمه یا غلط املائی داره منو ببخشین

اززبان سمیه:

وایییی چقد طولش می دی زینب شیطونه زنگ بزن بهش خلوتشونو بهم بریز

زهرا:وای چقد طولش می ده

_آره بابا طولش می ده شراره رو داره چرت می زنه

شراره:کی می گه من دارم چرت می زنم بیدارم حوصلم سرمی ره

_اااااااا بیداری؟

شراره:بله با اجازه شما چقد طولش می دن

_نیگا مثل اینکه زینب بهش گفت پسره پاشد چقدم عص بانیه

شراره:الانه که گریه کنه

زهرا:هههههههههههه آره

_بیچاره دلم براش می سوزه

گوشی یه زهرا زنگ خورد رفت که حرف بزنه مثل اینکه پسر خالشه احمد وایییییی چقد این سمج بود اما مثل اینکه زهرا دوسش داشت اونم کم ترمی زنگید به خاطر کنکور زهرا قبل اینکه ما برا کنکور بخونیم هرروز زنگ می زد مخ مارو می خورد

_وای خدایا بالا خره تموم شد

شراره :آره بابا

بعد زهرا رو هم صدا زدم و بدو رفتیم پیش زینب

اززبان زینب:

رفت.واییییییی راحت شدما اما دلم براش سوخت بیچاره اما من پای عشقم می مونم حتی اگه شده برای یه بار ببینمش خدا می دونه الان حال مهدی چه جوریه. خدایا بهش کمک کن وازصمیم قلب براس آرزوی خوشبختی می کنم .برای هومنم همین طور اگه به هومنم نرسیدم  برای اونم آرزوی خوشبختی می کنم . دیدم بچه ها بدو اومدن طرفم

سمیه:چی شد؟

_علیک سلام

زهرا:خب حالا سلام بگو چی شد؟

_پیچ پیچی شد چی شد گفتم بهش دیگه

زهرا:چه جوری بهش گفتی؟

_مثل آدم

زهرا:مثل آدم بگو ببینم چه جوری گفتی؟

_من نمی تونم مثل آدم بگم چه جوری گفتم چون من آدم نیستم

زهرا:اون که حتمیه توآدم نیستی

_من آدم نیستم بلکه فرشتم

زهرا:چه اعتماد بنفسی

سمیه:بازاینا دوباره مثل موش وگربه اوفتادن به جون هم بس کنید دیگه زینب توهم بگو

_خب می خواستم چی بگم گفتم من شما رو دوست ندارم

سمیه:همین؟

_آره همین

زهرا:زینب خدایی چی گفتی اون خجالت کشید قرمز شد سرشو انداخت پایین؟

_گفتم بامن ازدواج می کنید؟

سمیه و زهرا وشراره:چیییییییییییییییییییییی؟

_کیلیم چی

سمیه:زینب واقعا همینو گفتی؟عشق به هومن شد...........

حرفشو قطع کردمو گفتم:

_ببین  من عشق هومنو اگه بمیرمم تو دلم ازبین نمی برم شوخی کردم بهش گفتم درباره ی ازدواج ما حرفایی زده شده اونم خجالت کشید اما آخرش با بی رحمی بهش گفتم .........که به پدرو مادر من و عمو وزن عمو بگه که اون منو نخواسته می دونی چیه یه جورایی دلم براش سوخت

زهرا:این دیگه آخر بی رحمیه

_چاره ی دیگه ای نداشتم من به خاطر هومن هرکاری می کنم حتی اگه شده خودمو می کشم

سمیه:می دونم آبجیه خودمی دیگه

_اون که بلههههههههههههههههههه

زهرا:خب حالا برا هم پپسی باز نکنین

شراره:آره راست می گه چند روز مونده به کنکور بریم درسمونو بخونیم

_بریم

رفتیم کتابخونه و تا 7عصر درس خوندیم وشراره مارو رسوند خونه.

اززبان مهدی:

ازدر اومدم بیرون حال خوشی نداشتم دلم می خواست ازاین جا برم من که دیگه به عشقم نمی رسم امید وارم اون به عشقش برسه اینو از صمیم قلب می گم خدا جون............

 سوار ماشین شدمو خودمو به یه پارکی که دنج بود خیلی خلوت بود رسوندم از ماشین پیاده شدم رفتم توی پارک قدم زدمو به اتفاقایی که امروز افتاده فکر کردم زینب هومنوو دوست داشت به عشقش احترام می زارم من چه جوری به مامان وبابا بگم زینب ودوست ندارم چه جوری از این فرشته اشکال دربیارم وای خدایا کمکم کن بااین وضع می تونم درس بخونم؟ گوشیم زنگ خورد از تو جیبم درآوردم دیدم بهترین دوستم علیرضا زنگ زده گوشی رو برداشتم.

اززبان علیرضا:

نه باید بهش بگم اینجوری نمی شه دارم می پوسم آخه اگه بهش بگم بهش خیانت کردم اون بهترین دوستمه چاره ی دیگه ای ندارم من باید به  زینب برسم هیچ چیزی نمی تونه جلوی منو بگیره اگه هم نرسم خودمو می کشم آره باید بهش بگم به خاطر خودمم که شده

گوشی رو برداشتم به مهدی ززنگ زدم تا مهدی گوشی رو برداره فکر می کردم که چی بهش بگم خدایا کمکم کن.باید بهش بگم می خوام ببینمش آره اینجوری بهتره.تااینکه گوشی رو برداشت.

مهدی:بله

_سلام مهدی جان خوبی داداش.

مهدی: ای بدک نیستم داداش

_مشکلی پیش اومده داداشی؟

مهدی:نه مشکلی نیست توخوبی؟

_آره  من خوبم

مهدی:کاری داشتی؟

_چیزه می خواستم ببینمت اگه اشکالی نداره؟

مهدی:باشه اما.....

_اما چی؟

مهدی:اما امروز حالم خوب نیست باشه واسه فردا اگه اشکالی نداره؟

_چرا حالت خوب نیست؟مشکلی پیش اومده؟

مهدی:نه باشه واسه فردا؟

_باشه

مهدی :خب بس دیگه خداحافظ

_خداحافظ

چرااین جوری حرف می زد حتما مشکلی پیش اومده بود نگرانم کرد خداکنه اتفاقی نیوفتاده باشه

اززبان خودم:

دیگه امشب راحت می خوابم مطمئنن مهدی امشب می گه مامانمم فردا می فهمه امشبم کارم مثل همیشه گریه بود بعدش خوابیدم

فردا صبح:

ازخواب بیدار شدم ساعت یازده بود پنجشنبه بود جمعه کنکوربود امروز قرار بود به پیشنهاددکترباید استراحت می کردیم مگه من استراحت کن بودم می خواستم برم صبحونه بخورم بعدش بیام تست بزنم رفتم پایین از پله ها که رفتم پایین صدای مامانمو شنیدم که تقریبا به حالت فریاد داشت حرف می زد یه تیکه از حرفاشو شنیدم:بانهایت پروویی زنگ زده می گه پسر من از دختر تو خوشش نمی یاد.

واااااااااای مثل اینکه زن عمو اینو گفته بود پس مهدی گفته بودم تقصیر خودم بود باید می رفتم مامانمو آروم می کردم رفتم به مامانمو بابامو وحید سلام کردم و بعدش گفتم:چی شده مامانم چرا داری داد می زنی؟

مامان:صبح زن عموت زنگ زده می گه پسرم از دخترت خوشش نمی یاد منم بهش گفتم مگه دختر من چی کم داره؟

_مامان من برای چی عصبای می شی مگه مهدی هم خیلی تهفه است ما از اون بدمون می یاد

وحید:من خودم شخصا ازاین مهدی بدم می اومد خب حالا من برم دنبال فاطی خدافظ

_سلام برسون

بابام:سلام برسون

مامان:می دونم منم ازش بدم می اومد اما می گه از دخترت خوشش نمی یاد، پسرم خدا به همراهت

_بی خیال مامان جون کنکور منو بچسب دارم از استرس می میرم

مامان:ا دخترم خدا نکنه تو باید امروز استراحت کنی

بابا:آره دخترم مامانت راست می گه استراحت کن بعدا یه مرور کوچولو می کنی می دونم موفق می شی

_مرسی باباجون اما من باید بخونم نمی تونم مرسی که بهم روحیه می دین

مامان: باشه من که می دونم هرچی بگم گوش نمی کنی برو بخون.

_مرسی مامانی.

رفتم بالا خواستم قبل اینکه شروع کنم ببینم سمی چی کار می کنه بهش زنگ زدم مطمئنن بیداربود الان نمی تونست بخوابه عوضش الان زهرا و شراره خواب هفت پادشاه و می دیدن

سمیه:الو

_الو خوبی؟

سمیه:علیک سلام یه وقت سلام ندیا؟

_سلام اول سلام بده بعد جواب سلام بشنو

سمیه:بله من تورو می شناسم خب حالا بگو بینیم چی کار داری؟

_حالت چه طوره؟

سمیه:بد.چی شده حالا سراغ منو می گیری؟

_آخه می خواستم ببینم تو هم مثل من داری از استرس واضطراب می میری؟

سمیه:وای زینب از استرس نگو که دلم خونه دارم دیوونه می شم

_دیوونه بودی

سمیه:خودتی

_به من چه خودت گفتی

سمیه:خب حالا

_خوش بحال اون دوتا خنگ تا وسط ظهر می گیرن می خوابن

سمیه:واقعا هم

_خب حالا بریم درس بخونیم.

سمیه:آره

_فعلا بای

سمیه:بای.

صبح روز جمعه:

از زبان زینب:

وای خدای من دارم می میرم دوباره داشتم مرور می کردم خدایا اگه قبول نشم باید رتبم خیلی بالا باشه خدایا کمک کن مامانم گفت:

مامان:دخترم بسه چقد می خونی  هر چی خوندی از یادت می ره.

_نه مامان نمی تونم خونسرد باشم

معلوم خودشم استرس داشت اما مثل همیشه آروم بود و بهم قدرت می داد بابامم اومد گفت :

بابا:دخترم آماده ای بریم؟

_وایییییییی باشه بابا جون بریم

 زمان کنکور من و سمیه و زهرا ویکی بود ولی شراره ریاضی خونده بود و از ما زود تر کنکور داده بود راحت شده بود اما قرار بود اونم با ما بیاد  واسه تا ما برگردیم ما این کارو کردیم رفتم تومحوطه دیدم جمعشون جمع هست داشتم دیوونه می شدم این زهرا چه طور می تونه این همه خونسرد باشه رنگ وروی منو سمیه مثل گچ دیوار سفید  شده بود.

 


+نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1391 ساعت04:05 ب.ظ توسط zeinab | نظرات |