تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

خب دوباره بادا ستان اومدم امید وارم خوشتون بیاد اگه کم یا قلط املایی زیاده منو ببخشید
خب دیگه چی کارا می کنید این دفعه هیچ کسو خبر نکردم
واقعا وقت نکردم

اززبان زهرا:

زینب زنگ زد به مجنونش وباهاش قرارملاقات گذاشت ماهم باید باهاش می رفتیم ای بابا خب رفتیم کافی شاپ نمی دونم چرازینب پسربه اون خوشگلی رودوست نداشت اما من موندم زینب وسمیه نباید به اون دوتا فکرکنن اونااون همه دختربینشونه شاید مابتونیم بریم اونجا اما دیدن اونا درصدش خیلی کم بود نمی دونم بهشونم می گفتی ناراحت می شدن خب ماهم تااون جایی که بشه بااوناییم فقط کافیه یه بار ببیننشون دیگه دیگه بیا نیستن خب حالا ما هم باهاشون باشیم زینب رو یه میزدیگه نشسته بود منتظر مهدی بود خدامی دونست عکس العمل مهدی دراون لحظه چه جوریه منتظربودیم تااین آقا مهدی تشریف بیارن که دیدیم ازدر اومد تو زود سرمونو برگردوندیمیه بار مارو تویه مهمونی خونه ی زینبینا دیده بود داشتم بهشون نگاه می کردم روکردم طرف سمیه و بهش گفتم:

_چقدربهم میان نه؟

سمیه یه چشم غره رفت ومحکم گفت:نهههههههههه

که دیدم مهدی سرشو انداخت پایین ویه لبخند زد

_سمیه نمی دونم بازاین زینب به این بیچاره چی گفت داره از خجالت آب می شه

سمیه:آره می بینم اما اینم زیادی خجالتیه

اززبان زینب:

اوه بابا اینم زیادی خجالتیه

__همون جورکه گفتم درباره ی ازدواج ما حرفایی زدن

مهدی:بله می دونم

_خب راستش ببینید می رم سراصل مطلب رک وراست بهتون می گم...............

یه خورده نگرانی رو توچهرش خوندموگفت:

مهدی:چی می خواین بگین اشکال نداره بگین

_ببینید امید وارم ناراحت نشید

مهدی:سعی می کنم

تمام قدرت و جمع کردم و یه نفس عمیق کشیدموگفتم:

_اما من شمارو دوستون .........دوستون .....امممم.....ندارم

مهدی یه نگاه بهم انداخی سرشئ انداخت پایین ودوتا دستشو گذاشت روسرشو گفت:

مهدی:پای کسه دیگه ای درمیون یا کسه دیگه ای رو دوست داری؟

من که ازاین که شماش تبدیل شده بود به تو تعجب کرده بودم و مونده بودم چی جوابشو بدم باهزارتابد بختی با من من گفتم:

_خب ....راستش....اممممممم.......آره

 

اززبان مهدی:

از اینکه منو می خواست ببینه خیلی خوش حال شده بودمو کلی تیپ زدم وخودمو خشگل کردم داشتم از دز می رفتم بیرون که مامانم گفت

مامان:پسرم کجا می ری

نباید بهش می گفتم دارم می رم برا دیدن زینب گفتم:

_دارم می رم بیرون یه چرخی بادوستام بزنم زن که گرفتم دیگه نمی تونم برم

مامان:آره راست می گی می دونم اماواسه رفتن به بیرون این همه به خودرسیدی؟

_آره دیگه مامان دارم می رم بیرون بادوستام

مامان:قربون پسرم برم که همین امروز فردا داماد می شه

_مرسی مامان جون می تونم برم؟

مامان:برو پسرم به سلامت

_خداحافظ

اصلا بلد نبودم دروغ بگم خدارحم کرد

رفتم کافی شاپ دیدم زینب نشسته چند تا میز اون ور ترم دوستاش نشستن یه بار دیده بودمشون تویه مهمونی خونه ی عمویینا دیده بودمشون رفتم نشستم روبه روی زینب بهم سلام کردیم

زینب شروع کرد به حرف زدن طرز حرف زدنش اون صدای آرومش بهم آرامش می داد داشتم به حرفاش گوش می دادم خدایا این ملکه کی واسه ی من می شه

معلوم بود زینب برای گفتن حرفش خیلی دست پاچست معلوم هل شده انگار می خواست بهم یه خبر بد بده

زینب:ببینید من..........

_شماچی؟

زینب: ببینید بین خانواده های ما درباره ی ازدواج ما حرفایی زده شده

خجالت کشیدم سرم انداختم پایین و یه لبخند زدم

زینب دوباره شروع به حرف زدن کرد:

زینب: همون جورکه گفتم درباره ی ازدواج ما حرفایی زدن

_بله می دونم

زینب: خب راستش ببینید می رم سراصل مطلب رک وراست بهتون می گم...............

یک خورده نگران شدم وبهش نگاه کردم

_چی می خواید بگید راحت بگید؟

زینب:امید وارم ناراحت نشید

_سعی می کنم

زینب: اما من شمارو دوستون .........دوستون .....امممم.....ندارم

انگار آوار غم رو سرم سرم چسبیدمو بهش نگاه کردم دلم می خواست ازاون فضای خسته کننده و غمناک فرار کنم اما باید می دونستم چرا من چیم کم بود دلم می خواست ازاون جافرارکنم و سربه بیابون بزارم خدایا من چه گناهی کردم خدایااااااااااااااااااااتعارف و گفتن شما رو گذاشتم کنارو گفتم:

_ پای کسه دیگه ای درمیون یا کسه دیگه ای رو دوست داری؟

زینب: خب ....راستش....اممممممم.......آره

من که دیگه نمی تونستم تحمل کنم سرم و گذاشتم رو میزو بلند کردم وگفتم:

_می تونم بپرسم کی؟

اززبان زینب:

معلوم بود به زور خودشو کنترل کرده بود پرسید:

مهدی:می تونم بپرسم کی؟

منم شمارو گذاشتم کنارو گفتم:

_قول می دی بهم نخندی بخندی برام مهم نیست چون عاشقی دوری سرش نیست

مهدی: باشه قول می دم

_خب....اممم.....کامران وهومنو می شناسی دیگه

مهدی:آره

_خب.....امممممم....هومنو دوست دارم

خیلی تعجب کرده بود معلوم بود

مهدی:هومن؟

_آره

مهدی:خب می دونم آره عاشقی رو می فهمم باشه نه بهت می خندم نه سرزنشت می کنم باشه تومنو دوست نداری من توروخیلی.............امممم......دوست دارم اما دوست ندارم مجبوری باهام ازدواج کنی باشه اشکالی نداره امید وارم..اممم......به عشقت برسی

پاشد که بره بهش گفتم

_ببین یه خواهش دیگه هم ازت داشتم

مهدی:بگو منم عین برادرت سعی می کنم عملیش کنم

_ببین منم تورو به عنوان یه پسرعمو وبرادر دوست دارم و این که می دونم خواسته ی زیادیه اما....

مهدی:بگو راحت باش

_اممممممم.....اگه می شه به مامانت و عمو و مامان وبابای من بگی که تو منو نخواستی

دیدم زیادی تعجب کرد سرم انداختم پایین

مهدی: باشه دخترعمومی گم دیگه فرمایشی نیست

_نه اما واقعا متاسفم

مهدی:اشکال نداره اینم روش خداحافظ

_خداحافظ

ازمیزدورشد

اززبان سمیه:

وایییی چقد طولش می دی زینب شیطونه زنگ بزن بهش خلوتشونو بهم بریز

زهرا:وای چقد طولش می ده

_آره بابا طولش می ده شراره رو داره چرت می زنه

شراره:کی می گه من دارم چرت می زنم بیدارم حوصلم سرمی ره

_اااااااا بیداری؟

شراره:بله با اجازه شما چقد طولش می دن

_نیگا مثل اینکه زینب بهش گفت پسره پاشد چقدم عص بانیه

شراره:الانه که گریه کنه

زهرا:هههههههههههه آره

_بیچاره دلم براش می سوزه

گوشی یه زهرا زنگ خورد رفت که حرف بزنه مثل اینکه پسر خالشه احمد وایییییی چقد این سمج بود اما مثل اینکه زهرا دوسش داشت اونم کم ترمی زنگید به خاطر کنکور زهرا قبل اینکه ما برا کنکور بخونیم هرروز زنگ می زد مخ مارو می خورد

_وای خدایا بالا خره تموم شد

شراره :آره بابا

بعد زهرا رو هم صدا زدم و بدو رفتیم پیش زینب 


+نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391 ساعت04:49 ب.ظ توسط zeinab | نظرات |