تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

سلاااااااااااااااااااام
باداستان فقط به خاطر تو اومدم 
امید وارم خوشتون بیاد
این داستان هیچ نوع واقعیتی نداره
این دفعه خیلیا رو خبر نکردن هر کی اومد می خونه
اگه 
غلط داشتم منو ببخشید
بریدادامه مطلب بخونید

اززبان سمیه:

نشسته بودم روتختم وزانوموبغل گرفته بودم

بعداینکه بازینب حرف زدم یک خورده سبک شدم اما بایدچی کارکنم برم به مامان بگم یه نفرداره مزاحمم می شه خدای من چی کارکنم خداجونم من دوست دارم کامران وببینم اما اولین آرزوم اینه که خوشبخت بشه حتی اگه نبینمش،حتی اگه بهش نرسم دفتردلنوشته هاموهمونی روکه براکامران درست کرده بودم رو برداشتم که بخونمم شاید حالم جابیادبازش کردم اولین صحفه اش اینونوشته بودم:

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند

مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

من به آن محتاجم!

آره کامران تونگات چیزیه که نمی دونم چیه آره وقتی بهت نگاه می کنم آرامش می گیرم نمی دونم تونگات چی هست وقتی می بینمش دلم نمی خواد نگاموازش بگیرم یابه قول زینب نگاتون جادومی کنه کاش بتونم این نگاه روازنزدیک ببینم.واااااااااااااااااااای که چقددلم تنگت شده کامران کااااااااااااااش بتونم ببینمت کااااااااااااااااااااااااااااش.خدای من کی این کااااااش هاتموم می شه کیییییی؟خداجونم یااگه نمی خوای منوبه اون برسونی یااینکه فقطبرایه بارنمی خوام اونوببینم مهرشوازدلم بیرون کن داشتم باخدام حرف می زدم که تصمیم گرفتم برم لپ تاپو روشن کنم بازش کردم وعکس کامران وتوصحفش دیدم بعض تمام گلوموگرفته بود دیگه نتونستم خودموکنترل کنم وزدم زیرگریه دیگه نمی تونستم صورت کامران وببینم حدود 30دقیقه گریه کردم بعداشکامو پاک کردم تویاهو خودموآن کردم دیدم زینب آنه رفتم سلام دادم یه جورایی باهم گفتگوکردیم که دیگه زینبم تمام اتفاقایی که براش افتاده بودو برام گفت وگفت که تصمیم گرفته به پسرعموش بگه که هومنودوست داره منم گفتم که اگه اون واقعادوسش داشته باشه خوشبختی اونو می خواد زینبم حرف منو تصدیق کرد وبعد خداحافظی کرد وگفت که مامانش صداش زده بره براشام منم باهاش خداحافظی کردم.که دیدم گوشیم زنگ می خوره دیدم شراره هست گوشی روبرداشتم:

_الو

شراره:سلام علیکم

_علیکم سلام

شراره:خوبی؟

_نه

شراره:چرا؟

_هسش نیست برات بگم

شراره:باشه نگو

_نمی گم چی کارداشتی؟

شراره :زنگیدم بپرسم اززینب خبری نداری؟هرچی به گوشیش زنگ می زنم گوشی روبرنمی داره

_چی کارش داری؟

شراره:می خوام ازش کتاب تست بگیرم

_آهان زینب گوشیش بالاتواتاقشه خودش پایینه

شراره:آهان راستی زهراگفت که پسرعموش اومده خونشون بهم ریخته

_درست گفته زهراBBC هستش دیگه؟

شراره:بله خبرازودزودمی رسه

_آهان خب دیگه کاری باری نداری به قول زینب شراره آتیش؟

شراره:نه

_باش پس فعلابای

شراره:بای

اززبان زینب:

داشتم باسمیه چت می کردم که مامانم برراشام صدام زد منم باسمیه بابای کردم ولپ تاپو بستمو سرووضعمودرست کردمو رفتم پایین دیدم همه نشستن سرمیز برامنم پیش مهدی جاخالی گذاشتن منم که آتیشی شده بودم به مامانم نگاه کردم مامانم هم شونه هاشوانداخت بالاکه من نکردم باهزارتابدبختی نشستم بین مهدی وعمو وبزورلبخندزدم که دیدم وحیدنگام می کنم وقتی دیددارم نگاش می کنم یه نیشخند زد منم براش اخم کردم وحیدم سرشوانداخت پایین وزیرزیرکی داشت می خندید امروزکه فاطی نبود زنشو می گم ازشیطنتاش کم شده بود اون موقع هم به من هم به فاطی اذیت می کرد فاطی نامزد وحیدو دخترعمه ی من بود اسمش فاطمه است امامن فاطی صداش می زدم امروزرفته بود خونه ی عمه ی من مامان خودش دیروزخونه ی مابود. نفهمیدم چورغذاخوردم اشتهام کورشده بود بزورخودموکنترل کرده بودم.خدایا من چه گناهی کردم آخه بایدپیش این که بهش کوچیک ترین حسی ندارم بشینم وقتی غذاتموم شد من عذرخواهی کردم رفتم بالا گوشیمو نگاه کردم دیدم شراره زنگ زده اصلاحسش نبود باهاش بحرفم قبلاهم زنگ زده بود پس زنگ زدم:

_الو

شراره:به به ببین کی زنگیده ده ساعته بهت زنگ می زنم گوشی روبرنمی داری

_آره پایین بودم اومدم دیدم زنگیدی

شراره:آره می خواستم ببینم اون کتاب تستی که گفته بودی بهم می دی رو فردابیار کتابخونه راستی فردامن میام دنبالتون باماشین

_باش

شراره: خب پس فعلا بای

_بای

خداجونم چی کارکنم الان منتظربودم عمومینابرن منم ولوشم روتخت وبزنم زیرگریه بغض داشت خفم می کرد خدای من.

3ساعت بعد

وای بالاخره رفتن خودمو ولوکردم روتخت وعکس هومنوگرفتم بغلم روعکس یه بوسه زدم که دیدم یه قطره اشک ریخت رو عکس پاکش کردم و آهنگ فرشته ی نجاتشونو گوش می کردم وبی صدااشک می ریختم که دیدم گوشیم زنگ خورد دیدم سمیه است صداوصاف کردم اما صدام گرفته بود:

_الو

سمیه:سلام آجی

_سلام

سمیه:خوبی آجی؟

_نه

سمیه:نیازنبودبگی ازصدات فهمیدم

_خب

سمیه:برای چی گریه می کردی نکنه توهم مثل من دلت گرفته ودلتنگش شدی

زدم زیرگریه.

سمیه:آجی من گریه نکن می دونم درکت می کنم امافقط کافیه درستو بخونی ویه رشته ی خوب تویه جایی که آرزوی ماست یعنی کشوری که اونانفس می کشن دربیام

_می دونم

سمیه:خب پس گریه نکن می دونم می فهممت

_باشه حالاچی کار داشتی؟

سمیه:هیچی می خواستم ببینم مهمونی چطور پیش رفت؟

_هه مهمونی برامن عزابود

سمیه:انتظاری بیشترازاین نداشتم خب تعریف کن

_هه من که ازتوخداحافظی کردم رفتم پایین دیدم همه دورمیزنشستن رفتم دیدم کنار مهدی برای من جاخالی گذاشتن بشینم کلی کفری شدم نفهمیدم چی خوردم

سمیه:بزرگ می شی یادت می ره

_بروگمشوبابا

سمیه:هه چه صحنه ی جالبی بوده

_بله خیلی جالب بود؟

سمیه:آره خیلی

_من شمارومی بینم دیگه

سمیه:آره فکرکنم فرداببینی

_می دونم

سمیه:خب بیخی مگه نمی خوای بهش بگی؟

_می خوام بگم

سمیه:خب بس

_آره می گم خب دیگه کاری باری نداری می خوام برم بخوابم

سمیه:نچ بروبخواب شبت هومنی

_مرسی خواب کامران وببینی

سمیه:امیدوارم ببینم بای

_بابای

سرم وگذاشتم روبالش وگریه روازسردادم تااینکه خوابم برد.

فرداصبح

قراربود ساعت 9 شراره بیاددنبالم شب دیرخوابیده بودم باآلارم گوشیمم نتونستم بیدارشم دوباره خوابیدم تااینکه دیدم 3تا آدم اومدن تواتاقم فکرکردم مامانمه اومده بیدارم کنه گفتم:

_مامان بزار یه خورده بخوابم بیدارمی شم

سمیه:یاپامی شی یاپارچ آب می ریزم روت

_مامان توکه این همه خشن نبودی

سمیه:باتو بایدخشن برخورد کرد مامان کجابود منم سمیه پاشوببینم

_ا تویی بزاربخوابم

سمیه:چی چیوبزاربخوابم؟پاشوببینم

_توکه این همه خشن نبودی

سمیه اومد پتوروازروم کنارزد

سمیه:توتابستان اومده روش پتو می کشه

_شب کولرو زدم بعدصبح سردم شد سختم اومدخاموش کنم کشیدم روم

سمیه:پاشوآماده شوبریم کم مونده به کنکورمون بریم به درسمون  برسیم پاشوببینم

_باشه بابا سمیه تامن آماده شم روتختمو مرتب کن

سمیه درحالی که دسنشوبه کمرش زده بود گفت:دیگه چی؟

_فعلاهیچی

پاشدم سمیه هم روتختمو مرتب کرد و منم آماده شدم بعدنشستم سرمیز صبحونه .

زهرا:پاشوببینم دیرمون شده حالانشسته برامن صبحونه می خوره خدایابه این عقل بده

_من تاصبحونه نخورم جایی نمی یام

سمیه خیلی آروم برای اینکه مامانم نشنوه گفت:اینهو بعضیا شکموهستن دیگه

_بله مگه چی فکرکردی

مامان:تاصبحونه نخورین مغزتون کارنمی کنه نمی تونین درس بخونین دخترااگه نخوردین بشینین بخورین

سمیه:نه خاله مرسی

مامان:بشینین بخورین

بچه هاهم به اصرارمامانینا نشستن خوردن که سمیه پاشدگفت:بچه هاپاشید بریم

_آره راست می گه پاشیدبریم دیگه ریادی بهتون خوش گذشت

زهرا وشراره:بریم

مامان:خداپشت وپناهتون

_بای مامان

سمیه:بای خاله

زهرا:بای خاله

شراره:بای خاله

کیفموبرداشتم و رفتیم حدود ساعت 10/30 دقیقه بود که به بچه ها گفتم :

_خوب نیست الان زنگ بزنم بامهدی قراربزارم

سمیه:بابااول صبحی برای چی بچه ی مردم و ازخواب بی خوواب می کنی

شراره:راست می گه

_چی چیو اول صبحی ساعت10/30است.

سمیه:نمی دونم خودت می دونی

_باشه الان می زنگم بیچاره ببینه منم ازخوشحالی بال درمی آره

گوشی روبرداشتموبه مهدی زنگ زدم مهدی هنوزگوشی روبرنداشته بود که به سمیه گفتم

_سمیه بهش چی بگم

سمیه:چه میدونم بگو می خوام ببینمتون درباره ی یه چیزمهم باهاتون حرف بزنم

مهدی گوشی روبرداشت

مهدی:سلام زینب خانوم خوبین؟

_سلام ممنون شماخوبین؟

مهدی:ممنون مرسی کاری داشتید؟

_آره می خواستم ببینمتون درباره ی یه چیزمهم باهاتون حرف بزنم

مهدی:بله حتما کجا وکی بیام؟

آدرس یه کافیشاپ که پاتوق منوبچه ها بود رودادم وگفتم ساعت11/30بیاد

مهدی:باشه حتما می یام

_خیلی ممنون فعلاکاری ندارید؟

مهدی:نه کاری ندارم

_خب پس خداحافظ

مهدی:خداحافظ

گوشی روقطع کردیم

_آخی راحت شدم

سمیه:آره خب بااین ترافیکی که من  می بینم اگه الان بریم همون ساعت 11/30می رسیم.

_آره راستی شما هم میاینا

سمیه:چی ما؟

زهرا:مابراچی دیگه؟

_من تنهاایی نمی تونم برم شماهم بایدبیاین

سمیه:یعنی ماباید امروز بی خیال درس شیم

_کاملادرسته

زهرا:بله دیگه

درست ساعت 11/25 دقیقه بود رسیدیم ما رفتیم تو من تنهایی رویه میزنشستم بچه هاهم رویه میز دیگه منتظرموندم تامهدی بیاد که دیدم اومد تو بچه ها برگشتن اون ورنگاه کردن.

مهدی:سلام خوبین؟

_سلام ممنون

مهدی:کاری داشتین؟

_خب راستش می خواستم یه چیز بهتون بگم نمی دونم ازکجا شروع کنم؟

مهدی:راحت باشید بگید

توعمرم همچین آدم خجالتی ندیده بودم 


+نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور 1391 ساعت02:31 ب.ظ توسط zeinab | نظرات |