تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

سیلاااااااااااااام
سیلااااااااااااااام
می دونم بازم دیرکردم اما ببخشید حالا باقسمت سوم داستان اومدم
نمی دونم ازداستانم خوشتون می یادیا نه اما من یه جورایی دوسش دارم و باحس می نویسمش
خب منتظرتون نمی زارم می رم سراغ داستان
قسمت سوم 
فقط به خاطرتو
ادامه مطلب
قسمت سوم فقط به خاطر تو
((دفترخاطراتم))

 

طلوع کن از سرزمین رویاهایم ای ستاره ی شب های تاریکم ! آسمان دلم را منتظر مگذار

اززبان زینب

بطرف اتاقم رفتم اینقدر خسته بودم که باهمون لباسا ولوشدم روتخت دستموگذاشتم زیرسرم وبه سقف خیره شدم چشامو بستمو دوباره به هومن فکرکردم دلم می خواست آهنگ فرشته ی نجات وگوش بدم توگوشیم آهنگشونوگذاشتمو عکس هومنو ازکنار تختم برداشتم و بوسیدمشو گذاشتم رو قلبم وبه آهنگ گوش دادمو زارزدم:

وقتی رسیدی که شکسته بودم                                         ازهمه ی آدماخسته بودم

وقتی رسیدی که نبود امیدی                                           اما تومثل یه معجزه رسیدی

وقتی رسیدی که شکسته بودم                                         ازهمه آدماخسته بودم

بعدیه عالم اشک وبغض وفریاد                                      خداتوروبرای من فرستاد

داشتم باهرکلمش اشک می ریختم دیگه ازهق هق گریه کردنم صدام درنمی اومدم بایدخودموکنترل می کردم چون الان سروکله ی مامانم پیدا می شد برای اینکه زیاد تابلو نباشم رفتم سروصورت وشستم ورفتم جلوی آیینه وبه خودم نگاه کردم ودیدم چشام قرمزشده رفتم لباسامو عوض کردم خوش بختانه امیرعموپسرنداشت منم راحت بودم بالباس خونگی می رفتم پیششون پس ازاین لحاظ غمی نبود باهمون لباسارفتم پایین به مامان گفتم:

_مامانی کمک نمی خوای گفت عزیزم خسته ای برو یه خرده بخواب عموتینااومدن صدات می زنم

بااینکه خیلی خوابم میومد به مامانم گفتم:

_نه مامان جون هرکاری داری بگو می کنم

که یهویادم افتاد بایدتست بزنم امابه روی خودم نیاوردم چون اگه به مامانم می گفت نمی زاشت بهش کمک کنم هم به نوعی اصلا حوصله درس رونداشتم

مامان:خب بس بیااین سالاد ودرست کن

وسایلوازش گرفتمو گفتم:

_چشم

داشتم سالاددرست می کردم که دیدم یه اس جدید دارم بازش کردم ببینم کیه که دیدم سمیه است نوشته بود:زینب هسش وداری باهم دردودل کنیم خیلی دلم می خواد بایه نفرکه منودرک می کنه دردودل کنم.جوابشو دادم الان نمی شه پیش مامانمم مهمون داریم.رفتم اتاقم بهت تک می زنم.

بعداینکه سالادودرست کردو به مامان گفتم :

_مامان کاردیگه ای نداری؟

مامان:نه عزیزم برو یه خورده بخواب

_چشم

رفتم بالاتو اتاقم رو تخت ولوشدم بعد گوشیمو برداشتمو به سمیه تک زدم بعد حدود2دقیقه بهم زنگ زد گفت :

سمیه:سلام زینب خوبی آجی؟

_خوبم توخوبی؟

سمیه:نه

_چرا؟

سمیه:زینب این محمدعلی دیگه دیوونم کرده نمی دونم چی کار کنم بهش بی محلی می کنم بازم متلک می ندازه چی کار کنم؟

_تنهاچیزیه که نمی دونم چی کارکنی؟

ببین خیلی وقته به پروپام می پیچه ازشم متنفرم

_حالاریختش چه شکلیه؟

سمیه:حتی خشگل ترین آدم روی کره ی زمینم باشه به کامران من وهومن تونمی رسه

_این که حتمی هست

سمیه:راستی گفتی مهمون دارین مهمونتون کیه؟

_عمومینا

سمیه:گدوم عموتینا اون پسرعموی سمجتم قراره بیاد

_نه خداروشکر

سمیه:خداروشکر

یهوشنیدم صدای آیفون می یاد

_فکرکنم اومدن

سمیه:بتشه دیگه توهم برو

_باشه دیگه کاری نداری آجی

سمیه:نچ برو

_باشه دیگه بای

سمیه:بای

گفتم الان دیگه مامان می یاد صدام می زنه خودمو زدم به خواب تا مامان اومد فکرکنه خوابم بین صداهایی که ازپایین می یومد صدای خنده ی آشنا شنیدم فهمیدم همچین جوش آوردم که دیگه کسی جلودارم نبودآخه مامان من توگفتی عزیزعمویینا نمی یان خدای من!!!!!!!!!!!!!

بااین حال یه تونیک تنم کردم ویه شال انداختم روسرم ورفتم پایین همه نشسته بودن رومبلاازیه جاشروع کردم وعموزن عموهاروبهشون سلام دادم وباهاشون روبوسی کردم رسیدم به عموبزرگه گفتم:

_سلام عمو خوبین؟

عمو:به به سلام عروس گلم خوبی عمو؟چرادیراومدی پایین

بزورخودمو کنترل کرده بودم به مهدی{پسرعموم}یه چشم غره رفتم آخه بهش گفته بودم به باباش بگه که بهم نگه عروس گلم والا اون یه خورده فکری که بهش می کردم ودیگه نمی کنم اونم گفته بود باشه من سعی خودمو می کنم بعداینکه چشم غره رورفتم سرشو انداخت پایین وبازوربه عموم لبخند زدم منونشوندپیش خودش سارا خدمت کارمون داشت پذیرایی می کرد منم داشتم باچشمام بهش التماس می کردم منویه جوری ازاین جانجات بده یه جورایی منوساراباهم دوست صمیمی بودیم ازوقتی بابام سرپرستی اونو قبول کرده بودماباهم دوست بودیم اون می دونست من چه قدرازمهدی بدم می یاد بهم می گفت پسربه این خوشگلی منم می گفتم هیشکی اندازه ی کامران وهومن خوشگل خوش اخلاق مورد پسند من نیست اونم قبول می کرد بعضی اوقات منو اون باهم می نشستیم باهم حرف می زدیم اون پیش همه بهم می گفت زینب خانوم اما فقط پیش خودم اسمم وصدامی زد مامانم می دونست من هومن ودوست دارم ولی می گفت تو بهتره واقع بین باشی بابات نمی زاره توبری لس آنجلس واونجادرس بخونی اما به مامانم می گفتم مامان قول می دم فقط یه بارببینمش دست برمی دارم از عشق وعاشقی ولی می گفتم نمی تونستم من جسمم پیش عموم کنارش نشسته بود روحم پیش هومن بود که دیدم عموم داره ازم می پرسه:

عمو:زینب جان درساچه طور پیش میره خوب درس می خونی؟

_عموجان من دارم می خونم مونده کنکورچه جوری بدم امیدوارم اونی روکه می خوام دربیام

عمو:آره زینب جان منم امیدوارم اورشته ای روکه می خوای تجربی خوندی دیگه؟

_آره عموجان تجربی خوندم

زن عمو:موفق باشی دخترم

_مرسی زن عمو

آره  شماهم برامن دعاکنید توکشوری که هومنم نفس می کشه اونجاست دربیام حتی اگه نمی بینمش ازاون هوانفس بکشم خدایا خدا همه روبه آرزوشون برسون منم تواونا.یهودیدم ساراداره صدام می زنه:

سارا:زینب خانوم گوشیتون زنگ می خوره

_باشه اومدم.

به عموگفتم:

_ببخشیدعمو

عمو:برودخترم

داشتم می رفتم دیدم که مهدی داره نگام می کنه رفتم دیدم سارانشسته تواتاقم

_کوساراگوشیم

سارا:زینب کسی به گوشیت زنگ نمی زد اوناهااون جاست

_واپس چراگفتی داره زنگ می خوره

سارا:دیدم مجبورینشستی اونجاگفتم یه جوری به کشونمت این ور

_ایول کارخوبی کردی داشتم خفه می شدم

سارا:زینب بهتره به مهدی بگی یکی دیگه رودوس داری تادست ازسرت برداره

_آره اما چه جوری؟

سارا: نمی دونمامابهتره بهش زودتربگی تااون به فکریه کس دیگه ای باشه

_بابا هم برااون هم برامن خیلی زوده براازدواج می دونی ماخیلی کوچیکیم

سارا:نمی دونم زینب نمی دونم

_آره راستشو بخوای منم نمی دونم

سارا:نمی تونی زوری بشینی کنارشون که بروبه مامانت بگو چمی دونم بگو تست می خوام بزنم نزدم میرم اونوبزنم یه دروغی سرهم کن ازدستشون راحت شو

_واقعامی خوام تست بزنم آره همینومی گم

سارا:باشه همینوبگو دروغم نمی شه منم برم پایین شاید خانوم کارم داشته باشه

_باشه برو

گذاشتم یه خوردهازرفتن سارابگذره بعد من رفتم پایین رفتم آشپزخونه مامانو صدازدم:

_مامان یه لحضه میای

مامان:باشه دخترم اومدم

_مرسی

مامان اومد آشپزخونه گفتم:

_مامان من می خوام تست بزنم نزدم می رم تستموبزنم وقت  شام بگوسارابیادصدام بزنه

مامان:باشه دخترم برو

_باشه دیگه من رفتم موقع شام صدام بزن.

مامان:باشه دخترم برو موفق باشی.

رفتم بالاخواستم بیارم تست بزنم اما بجای کتاب تستم دفتر دلنوشته هاموآوردم همین جوری شانسی یه صحفه روبازکزردم این متن بود

تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است , اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است !!!


+نوشته شده در شنبه 4 شهریور 1391 ساعت09:10 ق.ظ توسط zeinab | نظرات |