تبلیغات
my LOVE kamranhooman - داستان

my LOVE kamranhooman

دوباره سلام

اینم قسمت دوم داستان

اینم دوباره به همه ی اونایی که تازه این داستان ومی خونن می گم این داستان کاملا خیالی هستش

شخصیت این داستان وجود دارن اما خیالین

خب بریم سراغ داستان

قسمت دوم

فقط به خاطر تو

ادامه مطلب

                                                                                                                       فصل دوم

                                                                                                            ((نشانه های تو))

من بودم ، تو و یک عالمه حرف

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد

اززبان زینب:

گوشی رو برداشتم دیدم سمیه داره گریه می کنه

_الو سمیه الو...

سمیه:الوزینب...

_ای بابا نصف عمرم کردی چته؟

سمیه:زینب سگم...

_ای بابا سگت چی؟

سمیه:بیچاره ازامروزصبح مریض بود گفتم ازکتابخونه که اومدم می برمش دکتر اما وقتی اومدم دیدم....

_چی دیدی؟

سمیه:دیدم مرده...

_آخی اسکارپزو می گی بی چاره...گریه نکن یکی دیگه برات می خرم

سمیه:بروبابا من اسکارپزو خیلی دوست داشتم

_اشکال نداره فدای سرت عسیسم

سمیه :بروبابا توهم می گم دوسش دارم می گی فدای سرت؟

بچه ها هم که اون ورداشتن از فضولی می مردن به سمیه گفتم:

_یه لحضه گوشی رونگه دار

برگشتم طرف بچه هاو گفتم:

_چیه دارین از فضولی می میرین؟به مونین توکفش

زهرا:زینب خیلی بدی بگو دیگه؟

شراره:بگو دیگه برای چی داره گریه می کنه؟

بی توجه به حرفاشون به سمیه گفتم:

_اشکال نداره یه سگ دیگه روبزرگ می کنی فراموشش کن

سمیه:آره راست می گی باید فراموشش کنم

_راستی نمی خوای به خاطر فوت سگ گرامیت جشن تولدتو بندازی عقب؟

سمیه:نخیر

_آهان خیالم راحت شد آخه فکرکردم این کارو می کنی

سمیه:

_خب دیگه سمی کاری باری نداری؟

سمیه:اولا سمی نه سمیه دوما نچ کاری باری ندارم.

_خب بس بای

سمیه :بای تا های

بعد این که گوشی رو قطع کردم برگشتم طرف بچه ها که زهرا وشراره هم زمان با هم گفتن:

زهراو شراره:فهمیدیم چی شده

_چی شده؟

زهرا:سگش اسکارپز مرده

_ازکجافهمیدی؟

زهرا:یه تیکه ازحرفاتنو شنیدیم

_آهان مغزمتفکرا

زهرا:وفهمیدم چی براش بخرم

_لابد سگ ها؟

زهرا:آفرین مغزت خوب  کار می کنه ها

_اینو خودمم می دونستم نیازی به گفتن تو نیست

زهرا:پرو

-خودتی

شراره:بیخی بابا شمادوتا فهمی دین چی بخرین اما من چی بخرم؟

_نمی دونم

زهرا:بزارفکرکنم

_تاتوفکرکنی شب شده بریم!

زهرا:

زهرا:آهان راستی بریم برا سمیه سگ بگیریم دیگه؟

_آخه چی بگم به تو یه هفته تو می خوای بزرگش کنی؟

زهرا:نه من ازسگ می ترسم

_خب پس چی می خوای بخری روزآخرمی ری می خری

زهرا:اینم خوب فکریه

_مگه من تا حالا فکری کردم که بد باشه

زهرا:ازخودراضی

داشتیم می رفتیم طرف ماشین که دیدم زهرا تو فکره یا به قول خودش توهپروته گفتم:

_به چه داری فکرمی کنی زری؟

زهرا:اولا زهرا نه زری دوما به این که شراره برای سمیه چی بخره؟

-من دوست دارم بهت بگم زری حرفیه؟

زهرا:تودوست داری من بهت بگم زی زی قلو؟

_توهمچنین کاری انجام نمی دی

زهرا:خب پس جناب عالی هم بهم نمی گی زری

_سعی خودمومی کنم

شراره:به جای اینکه باهم کل بندازین به من بگین چی بگیرم؟

زهرا:شراره من یه فکری کردم...

که حرفشوقطع کردمو گفتم:

_مگه توفکرم می کنی؟

شراره:زینب بس کن ببینیم چی می گه؟زهرا بگو

_بفرمایید ببینیم

زهرا:اون چیه اون روزیه کفش دیدیمALL STAR آبی رنگ خیلی خوشگل وشیک بود یااون ساعتا هستن تازه اومدن اسمش چی بود زینب تویادته؟ ازهمونا بخر

_نچ من یادم نیست

زهرا:توکه هیچی یادت نیست آلزایمر داری

_توچی گفتی؟یه باردیگه تکرار کن!!

شراره: بازم اینا شروع کردن اما مهم اینه که من فهمیدم چی بخرم

_چی می خوای بخری؟

شراره:کفش آبی ALL STAR

_آهان مبارک صاحبش باشه سوار شین بریم

شراره:زینب اول بریم من اون کفش وبگیرم

_باش

دوباره گوشیم زنگ خورد از خونه بود گوشی روبرداشتم:

_بله بفرمایید

مامان:سلام دخترم خوبی؟کجایی؟

_سلام مامان جون بیرونم دارم بازهراوشراره براسمیه کادو می گیریم.

مامان:باشه دخترم زود بیا خونه مهمون داریم.

_مهمونامون کین مامان جون؟

مامان:عموتینا

_کدوم عمو

مامان: امیر عموتینا دارن میان

_باشه سعی می کنم زود بیامدارم رانندگی می کنم نمی تونم زیادحرف بزنم مامان جون

مامان:باشه مواظب باش به بچه ها هم سلام برسون زود بیا خداحافظ

زهرا:سلام برسون

_مامان بچه هاسلام می رسونن

مامان:سلامت باشن

_باشه مامان جون بای.

_بچه هامامان سلام رسوند

زهرا وشراره:سلامت باشن

یه جورایی دلم گرفته بود دوست داشتم دوباره برم تواتاقم ودروببندم وبه عکس های هومن نگاه کنم به خودم بچسپونمشو بزارمش روقلبم و زار بزنمآره باید همچین کاری انجام می دادم تاآروم باشم وازاین که نمی بینمششو ودستم بهش نمی رسه زارزار گریه کنم یابهتره بگم اصلا حوصله ی مهمون نداشتمداشتم تودنیای خودم سیر می کردم یابه قول زهرا تو هپروت بودم ولی چشام روبه بیرون بود برای این که تصادف نکنم که دیدم زهرا داره تکونم می ده:

_چته چرا داری می زنی؟

زهرا:بابا 10ساعته دارم صدات می زنم این دوربرا ماشین ونگه دار.

داشتم دنبال جای پارک می گشتم که یه جای درست وحسابی پیداکردم وماشین وپارک کردم همگی پیاده شدیم رفتیم طرف فروشگاه کیف وکفش ورفتیم داخل یه کفش ALL STAR آبی رنگ واسه سمیه خریدیم که کفش ALL STAR قرمز رنگ انتخاب کردم وبه زهرا گفتم:

_زهرا این کفش خوشگله می خوام بخرمش

زهرا:بازتوازاین دیونه بازیات دست برنمی داری

_ببین عشقم قرمزدوست داره پس منم دوست دارم خوبه؟

زهرا:ای بدک نیست

من اون کفش وخریدم ورفتیم طرف ماشین که دیدم یه کاغذروشیشه ی ماشینه رفتم برش داشتم دیدم جریمه است گفتم:

_اه به خشک شانس بیا خواستیم یه روزبریم بیرونا جریمه شدیم.

بچه هازدن زیرخنده گفتم:

_شراره تقصیرتوا باید توپرداخت کنی

شراره:حتما

_آخه برای چی جریمه کرده؟

زهرادرحالی که به تابلوتوقف ممنوع اشاره کرده بود گفت:به خاطراین

_اه بشینین بریم

رفتیم من بچه هارورسوندمو رفتم طرف خونه اصلاحوصله ی مهمون رونداشتم هنوزم مهمونانیومده بودن که رفتم به مامان وبابا سلام کردم وداشتم می رفتم طرف اتاقم وحید {برادرم}که روکاناپه ولوشده بود گفت:

وحید:اصلاسلام بلد نیست به جای اینکه بیاد داداششو ببوسه وبگه سلام خشته نباشی اینهو

_بسه بسه اینهو...چی؟من بایدبه توسلام بدم کوچیکتربه بزرگترسلام نمی ده

وحید:مثل ابنکه کوچیکتربه بزرگترسلام بده

_من اینجوری فکرنمی کنم حوصله ندارم برای اینکه دست ازسرم برداری می گم:سلام

وحید:علیک سلام


+نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1391 ساعت09:40 ق.ظ توسط zeinab | نظرات |