تبلیغات
my LOVE kamranhooman - دوباره داستان

my LOVE kamranhooman

سلام

خوفین؟

من دوباره اومدم داستان بزارم

یعنی اول صرف نظر کرده بودم ولی الان دوباره تصمیم گرفتم بزارم به اصرار یه نفر که خوب می دونه کیه

یک بار دیگه قسمت اولو می زارم اونایی که نخوندن بخونن

خب پس الان باقسمت اول اومدم بعد شروع می کنم به نوشتن قسمت دوم

پس قسمت اول

فقط به خاطرتو

ادامه مطلب

فصل اول

((تلاش برای رسیدن به تو))

تحمل هردویمان را ندارد

.

.

.

.

اول کداممان

باید ازپل جدایی بگذرد.

از زبان زینب:

چندروزبودبابچه ها(سمیه،زهرا،شراره)بکوب داشتیم واسه کنکور درس می خوندیم می رفتیم کتابخونه تادرس بخونیم زهراوشراره زیادبه درس فکرنمی کردندیعنی می خوندن نه مثل منو سمیه.ما4تادوست ازدوره راهنمایی باهم بودیم مثل خواهرهم دیگه رودوست داشتیم درحالی یار هم بودیم.ما4تاعاشق کامران وهومن بودیم من عاشق هومن،سمیه عاشق کامران وزهرا وشراره هم دوتایی شونو دوست داشتن ماهممون درس می خوندیم برای قبول شدن تودانشگاه لوس آنجلس فقط به عشق اون دوتایه روز که بابچه هارفته بودیم کتابخونه زهراوشراره هم به جای اینکه درس بخونن داشتن بادوستاشون اس بازی می کردن دیگه اعصابم خردشده وبرگشتم آروم بهشون گفتم:

زینب:بریم بیرون کارتون دارم

زهرا:چی کار؟!

_می یایید بیرون یا نه؟

اینودرحالی گفتم که چشم هامو گردکرده بودم پاشدم زهراوشراره هم پشت سرم پاشدن سمیه هم وقتی دید داریم می ریم بیرون دنبالمون اومد

سمیه:کجامی رین چرابه من نمی گین بیام؟

شراره:ازدوستت بپرس سرش به سنگ خورده مخش قاطی کرده.

سمیه اومدپیشم من جلوترازاونا راه می رفتم اوناپشت سرم بودن.

سمیه:what happened zeinab?

خندیدم وگفتم:حالااومدی برامن انگلیسی بلغور می کنی؟

_آره بابا حالاکجاشودیدی چی شده؟

_اینادیگه دارن می رن رو مخم به جای اینکه درس بخونن دارن بازی می کنن ماقرارمون چی بود؟

_آره حق باتوئه.

رسیدیم به پارک پشت کتابخونه جلوی یه نیمکت واستادمنشستم روش بعد به طرفشون نگاه کردم.

زینب:تاکی می خواین به این کارتون ادامه بدیدچرادرس نمی خونیدبه جای اینکه درس بخونیدداریدبازی می کنیدماقرارمون چی بود؟مگه قرارنبود درس بخونیم برای دیدن اونازهرامگه تونمی خوای اوناروببینیشون؟

زهرا:چراببین...

حرفشوقطع کردم ودرحالی که دادمی زدم گفتم:

_بسیارخب اگه می خوای ببینیشون درس بخون مابه هم قول دادیم.

_باشه آجی توآروم باش منوشراره قول می دیم از این به بعد به بچسبیم به درس نه شراره؟

شراره:آره آجی قول می دیم.

سمیه:خب همه چی درست شد بریم درسمونوبخونیم.

منوزهراوشراره باهم گفتیم بریم.

من این چند روزه اینترنت نمی رفتم چندروز بود به وبلاگمم سرنزده بودم اگه به خاطرکنکورنبودمنوسمیه هرروزتواینترنت بودیم.زندگی ما بادرس خوندن می گدشتبعداون قول گرفتن اززهراوشراره اون دوتا به درسشون چسبیده بودن تارسیدیم به تولدسمیه هرروزبعدکتابخونه بعداینکه سمیه رو می رسوندم بازهراوشراره می رفتیم تابراتولدسمیه کادوبگیریم اما هیچ چیزبه دلم نمی چسبید می خواستم یه چیزی براش بگیرم که مربوط بشه به کامران وهومن یه روز داشتیم بین فروشگاه های بدلی جات می گشتیم چشمم خورد به یه نیم ست یهوتصمیم گرفتم برم یه نیم ست باطرح KHبراش سفارش بدم به زهراو شراره گفتم:

زینب:بچه هایه لحطه وایسید

زهرا:چرا؟

_می خوام برم تواین فروشگاه

_براچی؟

_براپیچ پیچی می خوام برم براسمیه نیم ست سفارش بدم

_آره جون خودت

_باورکن

_نخیر جناب عالی برای این می ری که صاحب فروشگاه پسر جوون هستش.

_گم شوباباshut up

_شراره:بابا بس کنید توجای عمومی دعوا می کننبه جهنم که پسره جوون هستش.

درحالی که داشتیم می خندیدیم رفتیم توفروشگاه وقتی پسره رودیدم خودمو جمع جور کردمو رفتم پیشش خیلی جدی گفتم:

زینب:ببخشیدآقا اینجاسفارش قبول می کنید؟

صاحب فروشگاه:بله خانوم سفارش داشتید؟

_بله

_بفرمایید

_من یه نیم ست می خواستم از نقره باشه وطرحش...

پسره حرفموقطع کردو گفت:

_ببخشید حرفتونوقطع کردم می خوایید طرحاموبراتون بیارم؟

_فکرنمی کنم این طرحی روکه من می خوامو داشته باشید من همون طورکه گفتم یه نیم ست می خوام که ازنقره باشه طرحشم KHباشه می شه؟

_بله حتما یک لحظه صبرکنیداین طرحی که گفتید یاداشت کنم.

_ممنون

برگشتم طرف زهراوشراره زهراچشمک زدمنم جوری که پسره نبینهبراش زبون درازی کردم بعد برگشتم صاحب فروشگاه در حالی که یه کارت به طرفم گرفته بودگفت:

_این کارت منه زنگ بزنیدبه این شماره وبپرسیدکی آماده می شه یااگه مایلیدشماره تونوبدییدمن زنگ می زنم.

کارت وازش گرفتم وگفتم:

_شماره می دم هر موقع آماده شداطلاع بدید درضمن تایک هفته یدیگه باید آماده بشه امکان داره؟

_بله البته که امکان داره خیالتون راحت شمارتونوبفرماییید

_0912.......

_ممنون بهتون خبرمی دم.

_ممنون خدانگه دار

برگشتم ورفتیم دروکه بستم اومدیم بیرون زهراگفتش:

_زینب دیدی پسره ی پروورو بهت شماره داد اما مثل اینکه جناب عالی همچین بدتم نیومدتوهم شماره دادی.

_زهراخفه می شی یانه...

_باشه باشه.

شراره:اینابازم شروع کردن اماخدایی زینب زهرا راست می گه ها.

چشام وبراش گردکردم

همون لحضه گوشیم زنگ خورد.

زهرا:پسره ازاون جانیومده بیرون زنگ زد.

گوشی روبرداشتم دیدم سمیه داره گریه می کنه.

ادامه دارد...

سوال این قسمت هرکی خواست جواب بده.

برای سمیه چه اتفاقی افتاده بود؟

اگه داستان ودوست نداشتید بگید یکی دیگه بنویسم.

بای


+نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1391 ساعت09:20 ق.ظ توسط zeinab | نظرات |